مدتهاست از دست داده ام قدرت نوشتن را دور افتاده ام از خود نمیدانم چطور باید نوشت مدتیست به یاد قیر می افتم آن هنگام که جلوی آینه می ایستم و چشمان خود را به حیات دعوت میکنم غصه قسمتی از روحم گشته است بدون غصه، حس ترس رهایم نمیکند نکند که مسیر را غلط رفته باشم خیلی تنها شده ام نه خدا هست و نه حتی خودم آتش عشقی کهن سر به آسمان میکوبد و من در مقام آتشنشانی هوشیار گرد بی مهری می افشانم تا مبادا شعله هایش بسوزاند چوبهای کلبه ی تنهاییم را کلبه ای که ساختمش روزی در اعماق جنگلی تاریک شاید برای گریه های بی دوامم ولی افسوس ای خدای من امروز که بر فراز آسمان منطق پرواز میکنم عشقت را فراموش کرده ام من عاشقت بودم عاشق ولی اکنون بیگانه از هر عشق در سلول تنم میلولم و می نالم مدتهاست که دوست داشتم بنویسم از دردهایم از تنهایی هایم از معلم جدیدم، ابلیس از ابرهای سیاه آسمان اندیشه ام ولی شرم داشتم و دارم از گفتنش، از تصورش، از باورش تا امروز که داستان باران را زمزمه کردی در نگاه بی فروغم خدای من ای عشق کهن ای سرو بلند محفل بودن ای نور چشمانم هولناکترین جمله ی هستی را نثارت میکنم: دوستت دارم هنوز و میگریم از این عشق تنها دوای دردم تو بودی هیچ کس مرا پناهی نیست هیچ جا مرا بهایی نیست رهایم مکن به حقیقت سوگند دوستت دارم ای مهربان هنوز
+
نوشته شده در 87/12/17ساعت 3 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|
