پشیمون شدم از نوشتنشون
+
نوشته شده در 88/06/06ساعت 3 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

این دیالوگیست بین من و یاسمن* در باب خداشناسی: من: خدا رو میشناسی؟ یاسمن: آره من: خدا کیه؟ یاسمن: خدا پیامبره من: پیامبر کیه؟ یاسمن: من کتاباش رو دارم من: اسم کتاباش چیه؟ یاسمن: آهو - پر - بچه ها - کلاغ من: بیشتر از خدا برام بگو یاسمن: خدا چون ما رو دوست داره اسمش رو گذاشتیم خدا من: چه شکلیه؟ یاسمن: روحش رفته پیشه همه من: خدا مگه روح داره؟ یاسمن: آره روح داره، صورتشم نیست من: یعنی چی صورتشم نیست؟ یاسمن: صورتشم رفته پیش روح خودش من: اگه بپرسم خدا چه شکلیه، برام میگی؟ یاسمن: یه لباس سبز داره، دو تا دست داره، پا داره، لپ داره، لب داره، یه مقنعه هم سرش کرده من: کجا زندگی میکنه؟ یاسمن: خونشون من: خونشون کجاست؟ یاسمن: اون دور دورا، باید عکسشو بکشی، خونش آبیه، یه پرده هم داره، یه پجره هم داره، یه در بزرگ هم داره، پوست خدا سفیده، عینک نداره چون خورشیدیه همه جاش، چشم که نداره، همه جاش خورشیدیه من: خدا رو دیدی تا حالا یاسمن: نه من: فکر میکنی ببینیش؟ یاسمن: نه آخه رفته اون دور دورا که ما نبینیمش من: چرا میخواد نبینیمش؟ یاسمن: اگه ما ببینیمش روحش میوفته پایین تو خونمون اونوقت دیگه هیچوقت ما از خونمون نمیریم بیرون...... * یاسمن خانم، برادر زاده ی 5 ساله ی من هستند.
+
نوشته شده در 88/02/02ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

یه هدیه چقدر روی آدم تاثیر داره هم وقتی هدیه میگیریم هم وقتی که به زور یه هدیه رو از آدم میگیرن مخصوصا اگه تو شادی گرفتن یه هدیه باشی و بخوان یه هدیه قدیمی رو ازت بگیرن و صد افسوس که اشک سالهاست معجزه نمیکند
+
نوشته شده در 88/01/11ساعت 0 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|


+
نوشته شده در 87/12/30ساعت 3 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

خاتمی بیاد، خاتمی نیاد چه اهمیتی داره؟ نمیدونم تا کی قراره تو این چهار دیواری منتظر شنیدن "اسم ها" باشم یک نسل؟ ده نسل؟ یا بیشتر؟ نمیدونم... فقط میدونم از خودم بدم میاد وقتی اسمها رو دنبال میکنم بعضی وقتها آدم میخواد داد بزنه ولی خیلی زود میفهمه نباید داد بزنه خاتمی بیاد، خاتمی نیاد چه اهمیتی داره؟
+
نوشته شده در 87/12/29ساعت 12 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

سه تا عبارت که نمیشه به راحتی بیانشون کرد جایی نوشته بود این مشکل اکثر آدماست حیف
+
نوشته شده در 87/12/25ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

مدتهاست از دست داده ام قدرت نوشتن را دور افتاده ام از خود نمیدانم چطور باید نوشت مدتیست به یاد قیر می افتم آن هنگام که جلوی آینه می ایستم و چشمان خود را به حیات دعوت میکنم غصه قسمتی از روحم گشته است بدون غصه، حس ترس رهایم نمیکند نکند که مسیر را غلط رفته باشم خیلی تنها شده ام نه خدا هست و نه حتی خودم آتش عشقی کهن سر به آسمان میکوبد و من در مقام آتشنشانی هوشیار گرد بی مهری می افشانم تا مبادا شعله هایش بسوزاند چوبهای کلبه ی تنهاییم را کلبه ای که ساختمش روزی در اعماق جنگلی تاریک شاید برای گریه های بی دوامم ولی افسوس ای خدای من امروز که بر فراز آسمان منطق پرواز میکنم عشقت را فراموش کرده ام من عاشقت بودم عاشق ولی اکنون بیگانه از هر عشق در سلول تنم میلولم و می نالم مدتهاست که دوست داشتم بنویسم از دردهایم از تنهایی هایم از معلم جدیدم، ابلیس از ابرهای سیاه آسمان اندیشه ام ولی شرم داشتم و دارم از گفتنش، از تصورش، از باورش تا امروز که داستان باران را زمزمه کردی در نگاه بی فروغم خدای من ای عشق کهن ای سرو بلند محفل بودن ای نور چشمانم هولناکترین جمله ی هستی را نثارت میکنم: دوستت دارم هنوز و میگریم از این عشق تنها دوای دردم تو بودی هیچ کس مرا پناهی نیست هیچ جا مرا بهایی نیست رهایم مکن به حقیقت سوگند دوستت دارم ای مهربان هنوز
+
نوشته شده در 87/12/17ساعت 3 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

از یاد نخواهم برد که چگونه ۲۱ بهمن ۱۳۸۷مرا به جهنم تبدیل کردی هرگز 
+
نوشته شده در 87/11/22ساعت 3 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

"باراک اوباما آمد علی کردان رفت" رضا کوچولو به قدری رضا کوچولو، پسرخاله ی انیشتین و بانمکم، قشنگ و زیرکانه این جمله رو بیان کرد که نتوانستم از کنارش به راحتی بگذرم

+
نوشته شده در 87/08/17ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

فکر می کردم رتبه ی زیر صد میشه داداش کوچولو بدجوری غافلگیر شد رتبه هفت هزاری! خودش میگفت هزار میشه من میگفتم صد ولی قبول نشد نمیخواست خارج از تهران بره به هرحال درس بزرگی گرفتم گاهی ممکنه آدما کاملا در اشتباه باشن
قبل کنکور
+
نوشته شده در 87/06/17ساعت 2 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

جوجه ها سر سفره ناهار گفتند: «آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!» خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت ... آنها فردا ناهار مرغ داشتند ....
+
نوشته شده در 87/04/12ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

عجب اشتباهی میکنه ینس لمان......گل فراتر از انتظار ظاهر شده این ترکیه....... واقعا از آلمان انتظار نداشتیم که اینطور بد باز یکنه......حالا در وسط دو نیمه حتما تحلیل کارشناسان رو ......... ...... چه گلی میزنی این باستین شواین اشتایگر......چه پاسی میده این پودولسکی......... متاسفانه تصاویر ماهواره ای از منبع قطع شده الان به من اشاره میکنند هیچ کجای دنیا تصویر ندارند خب بله ظاهرا آلمان گل دوم رو هم زده......مزدک من یه لحظه دیدم، فکر کنم کلوزه زده گل رو...... چقدر بد بازی میکنه این لام چقدر راحت دریبل میخوره و گل تساوی ترکیه...... حالا جبران میکنه این فیلیپ لام و گل سوم آلمان........ بازهم متاسفانه تصویر کل دنیا قطع شده....... بله دوستان اشاره میکنند که بازی همون ۳-۲ به نفع آلمان تمام شده و ........ .......... داداش........داداش......... چیه؟ صبح شده بریم کنکور! بریم کجا؟ کنکور اوه! ساعت چنده؟ ۵ ساعت شش: پیش به سوی BRT هی هوووووو .......... چه جمعیتی......ببین ملت چه بیکار شدن اول صبحی اومدن کنکور بازی ................... استرس دادی؟ نه برو به امید خدا .................... انگار این کنکور خونواده ی منو رها نمیکنه بعد از خودم اینبار برادر کوچیکترم لباسامون که همه خاکی ماشاالله پیاده روی خیابون انقلاب با خاک یکی بود عجب فضایی بود جلوی دانشگاه امیر کبیر یاد مستندای جنگ افتادم مادر پدرا بچه هاشونو بدرقه می کردند بعد از کلی بگو و بخند سوژه داخل شد و من تا ۸ صبر کردم راه افتادم بیام خونه چه تصاویر جالبی مادرا زیرانداز آورده بودن همونجا لنگر انداختند و شروع کردن به قران خوندن و تریپ زیارت عاشورا ما چقدر عجله میکردیم که دیر نرسیم آخه گفته بودن ۷ در رو میبندند!!! نزدیک ۸ بود که برمیگشتم دیدم چندتا شازده قدم زنان دارن میان تو دلم گفتم بابا شما دیگه آخر ریلکسید یه خنده ی جانانه تحویلم دادن(البته تو دلشون) و رفتن تو دانشگاه جالبه که کسی گیر نداد بهشون!!! اگه اشتباه نکنم آقای عبدالرشیدی رو هم دیدم مجری و کارشناس توانای برنامه های علمی ولی اگه واقعا خودش بود، تیپش شدیدا ...... باحال بود در کل یه نگاه عمیق کردمش اونم منو دید و نگام کرد فکر کنم خودش بود یا بدلش قرار شد ۱۲ برم دنبال سوژه تقاطع انقلاب و حافظ زیر پل الان که اینا رو مینویسم حدود ساعت ۱۱ شده دیگه باید برم دنبال سوژه نمیدونم چیکار کرده خوب؟ بد؟ عالی؟ فاجعه؟ شخصا احساس میکنم پتانسیل زیر صد رو راحت داره تک رقمی رو نمیدونم ولی پیش بینی های من همیشه درست از آب درنمیاد تنها مشکلی که هست اینه که نمیدونم خودشو چقدر باور کرده ظاهر آرومی داشت اون تو رو نمیدونم چه خبر بود ولی حس میکردم آرومه بدجوری تو فکر غرق شدم کاش منم یه زیرانداز میبردم و اصلا برنمیگشتم همیشه فکر میکردم این پدر مادرا که میان بدرقه میکنن بچشونو برا این جور داستانا مثل کنکور، چقدر لوس و بی مزه هستن ولی امروز احساس عجیبی بهم دست داد از ساعت هفت تا هشت نتونستم از جام تکون بخورم من بی جهت ایستاده بودم درحالی که سوژه داخل رفته بود نمیدونم چرا ولی ظاهرا چیزی وجود داره که نمیذاره پدر مادرا بی تفاوت باشن من که داداشی بودم یه چیزی حس کردم خدا میدونه تو دل پدر مادرا چه غوغاییه دیگه داره دیر میشه باید برم سراغ سوژه به امید امید ...................................... الان ساعت ۹ شبه گمانه زنی ها به نتایج خوبی ختم نمیشه کنکوری ما میگه در حالت ایده آل رتبم میشه هزار!!! امیدوارم سوژه خالی بسته باشه (مثل کاری که خودم کرده بودم)
+
نوشته شده در 87/04/06ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

ساعت رو از دستم باز کردم. دستمالو دور گردنم بستم (پاشنه آشیلم) مسواک هم که زده بودم، چه خوب و دیگر هیچ! یه پتوی معمولی روی خودم انداختم و تمام. سفر آغاز شد. نیمه های شب بود که دیدم عجب حس عجیبی بر من حاکم شده.... دیشب هوا به شدت سرد بود و من شب وحشتناکی رو مزه مزه کردم. نیمه های شب از شدت سرما بدنم بدجوری جمع و جور شده بود، مثل جنین (یادش بخیر چه دورانی بود اون روزا همش فال گوش بودیم تو دل مادر، خوب کار دیگه ای نداشتم). خیلی سرد بود خیلی بیشتر از خیلی. تو همون خواب و بیداریهای شبانه مدام یاد حسین پناهی میوفتادم، فکر کن! نصفه شب! حسین پناهی! یاد این قطعه اش :
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین.....
...سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ .......
بالاخره صبح شد و من تا صبح به خودم پیچیدم ولی حاضر نشدم برم بخاری رو زیادتر کنم. وقتی بچه تر بودم یادمه بعضی شبا یواشکی میرفتم رو زمین میخوابیدم، روی موکت، سرد سرد. فکر میکردم اینجوری خدا بیشتر دوسم داره چون به یاد فقیرا مثل اونا میخوابم. حتی بعضی وقتا تو شبای زمستون، دور از چشم هم اتاقیم، لای پنجره رو باز میذاشتم تا از سرما بلرزم تا صبح، تا که شاید از روی معتادای پارک محلمون کمتر خجالت بکشم. الان سالها از اون دوران گذشته و من دیشب به یاد اون فلسفه ی کهن افتادم. امروز از اون کارا خبری نیست. نمیدونم، بی همت شدم، بی معرفت شدم یا شایدم عقلم تکامل پیدا کرده که اگه اینجوری باشه، چه عقل تلخی!
+
نوشته شده در 87/01/21ساعت 10 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

سلام به چشمانی که این سلام را حس خواهند کرد و تمام دوستانی که از وجودشون احساس شادی میکنم آری زندگی هنوز هم جاریست امید دارم سال ۸۷ را به نهایت قدرت، آرام بازی کنید 

+
نوشته شده در 86/12/29ساعت 10 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

این داستان کمی طولانیه، مزاحم نباشم یه وقت فصل اول چند صدای باریک از دالانهای بلند و پر پیچ و خم، فرار کردند و سرانجام به گوش من پناهنده شده، مدام قلقلکم می دادند. دالانهایی که هرگز ندیدمشان و همیشه در پرده ای از ابهام به من می خندیدند و من از این همه ابهام به خود می لرزیدم. "داداش آتیش داری... بووووق...برو کنار دیوونه ی (!!!) مگه با توی (!!!) نیستم! آخه وسط خیابون جای سیگار روشن کردنه؟ ای آدم (!!!)...ویژژژژژژژ ...." انگار نه انگار ساعت دوازده شب است. ولی درنهایت سکوت برنده شد و آرامش دوباره برقرار. نورها خاموش، چشمها مدهوش، گوشها بدون درپوش و در این ظلمت شب، من به شکوه پرواز پشه می اندیشیدم که در حسرت مکیدن جرعه ای از وجودم، لحظه ها را متر می کرد و من او را تماشا. فصل دوم همه جا خاموش، تنها چراغی کوچک، آن هم بهر مطالعه، مطالعه و کمی موسیقی چاشنی کار. بعد از یک روز پرکار و خستگی های پربار، هیچ چیز لذیذتر از مطالعه ی قبل از خواب نیست. البته به جز یه فیلم خوب یا یک موسیقی خوب یا یک گفت و گوی خوب یا یک فکر خوب یا یک اتفاق خوب یا هر چیز خوب دیگه ای! بنابراین اصلاح میکنم: هرچیزی میتونه به اندازه ی مطالعه لذت بخش باشه (ولی مطالعه از جنسی دیگر است! چیزی شبیه به پرواز) و اینبار توپ در زمین افسانه ها و قرعه به نام شاهکار تالکین افتاد: ارباب حلقه ها. قسمتی از ارباب حلقه ها را می خواندم، بخش نخست (یاران حلقه) از سه گانه ی فرمانروای حلقه ها، فصل سوم: سه همسفر، صفحه ی 165: صدایی آمد " آنجا ساکت دراز کشدند. فرودو چند ثانیه ای مکث کرد، کنجکاوی یا حسی دیگر، با اشتیاق او برای پنهان شدن، سر جنگ داشت. صدای سم ها نزدیک شد. درست به موقع خود را پشت توده ای از علفهای بلند پشت یک درخت که سایه اش را روی جاده افکنده بود، انداخت. سپس سرش را بلند کرد و با احتیاط از پشت یکی از ریشه های بزرگ، با دقت نگاه کرد. درست از پیچ جاده اسب سیاهی بیرون آمد، نه اسبچه ی هابیت ها، بلکه اسبی تمام عیار، و مرد بزرگی بر آن سوار بود و روی زین قوز کرده بود و خود را در شنل و باشلق بزرگ سیاهی پیچیده بود، چنان که فقط چکمه هایش در رکاب های بلند آن از زیر آن به چشم می خورد; بر چهره اش سایه افتاده بود و دیده نمی شد. اسب وقتی کنار درخت درست به موازات فرودو رسید، ایستاد. شبح سوار با سر خمیده، کاملا ساکت نشست، به نحوی که انگار داشت گوش می داد. از داخل باشلق صدایی به گوش رسید، مثل صدای بو کشیدن یک نفر برای پیدا کردن رد رایحه ای مبهم. نوعی ترس ناگهانی بی اساس از اینکه پیدایش کنند فرودو را تسخیر کرد، و او به فکر حلقه اش افتاد. جرات نفس کشیدن نداشت، و با این حال میل به بیرون آوردن حلقه از جیبش چنان شدت گرفت که او آرام شروع به حرکت دادن دستش کرد. توصیه ی گندالف پوچ می نمود. بیل بو قبلا از آن استفاده کرده بود، تا دستش زنجیری را که حلقه از آن آویزان بود، لمس کرد.......... " خش خش.... فصل سوم همین جای قصه بودم که احساس کردم صدایی پرده ی گوشم را همچو بستنی لیس میزند. چیزی شبیه به صدای باد میان برگهای خشک. زیاد توجه نکردم و ادامه دادم، صدا ادامه داشت ولی بازهم اهمیت ندادم، میدانستم تخیلم بیش از حد می تپد، احتمالا باز زیادی وارد داستان شده بودم. ولی باز هم صدا تکرار شد. اینبار نگاهی زیر چشمی به اتاق انداختم. اوه، چه جالب! تا به حال زیر نور آن چراغ کوچک، اینطور به اتاق نگاه نکرده بودم. همه چیز تغییر کرده بود، رنگهای متفاوت، اشکال متفاوت، سایه های عجیب و احساسی مرموز، حتی به حجم اشیا نیز مشکوک شده بودم! آیا واقعا این اتاق من بود؟ آن اتاق، اتاق من نبود، نمیدانم کجا بود، هر کجا بود اتاق من نبود، و من باز به پرواز آن پشه می اندیشیدم. به مطالعه ادامه دادم ولی اینبار با ترسی به مراتب عمیق تر، زیرا که دگر گرمی نگاه دوستانم را حس نمیکردم، من در اتاق خود نبودم، من تنها شده بودم. یادش بخیر بچه گی ها، همه چیز دوتا بود و دوتا، همه چیز بود: دوست و دشمن. همه چیز در دو طیف بود: سپاه خودی و سپاه دشمن. از نگاه ژئوپولیتیکی، در بد مخمصه ای گرفتار شده بودم، مخصوصا از اون غولی که سر جای میزم سبز شده بود، اصلا خوشم نمی آمد. ظاهرا او هم دل خوشی از من نداشت، چه تفاهمی! لبخندی احمقانه تحویلش دادم و او هم اندکی بیشتر سکوت نثارم کرد. به نظر معامله ی منصفانه ای بود، آن هم در دل شبی که نمیدانم بقالش کدامین خواب را از لپ لپ بیرون میکشد. زمان به نفع تاریخ سپری میشد و من هنوز به پرواز آن پشه می اندیشم. تصمیم را گرفتم و او نیز مرا گرفت و لحظه ای به چشمان هم خیره شدیم. ولی درست زمانی که میخواستم مطالعه را از سر بگیرم، آن صدا به طرز عجیبی تکرار شد. نمیتوانست تصادفی باشد. لحظه ای چند در افکاری شبانه غرق شدم: "یعنی ممکنه منبع صدا زمینی نباشه؟ خدای من..... نکنه روح.... نکنه روح باشه؟.......مگه روح صدا داره؟ اصلا روح کدوم بخت برگشته ای این موقع شب به قتلگاه ذهن من دیوانه هجوم آورده بود؟ من نه گلی هستم نه سارا، نه سیدم نه غلام، من دکتر محتشمم! اشتباه اومدی حسن گلاب جان! پس چی میتونه باشه؟ شاید قراره به من وحی بشه؟ یعنی من پیامبر جدید هستم؟ نه خدا جون! قربونت برم انقدر اصرار نکن، الان درگیر درس و تحصیل هستم، تابستون بیا ببینم چیکار میتونم بکنم، ولی الان اصلا راه نداره....." تو همین شوخی کردنا با خودم بودم که باز ساز مخالف نواخته شد. به یقین این نمیتوانست تخیل من در سرزمینی همچون شایر باشد، این صدا واقعی تر از تخیل بود. دعا دعا می کردم هرچه هست، چیزی عجیب باشد، نمیدانم چرا ولی دلم میخواست اتفاقی قابل تامل باشد. خسته شدم از اتفاقات تکراری! بلند شدم، همه جای اتاق را وجب کردم، نه خیر! نه از جن خبری بود نه از پری، نه از موشی نه از جونوری و صدا بازهم مرا به سمت خود فرا می خواند. به قدری ضعیف بود که به سختی با پرده ی گوشم، گیتار هستی را، مینواخت. چیزی شبیه به یک sms مدام در دلم میگفت اتفاقی بزرگ در راه است. واقعا نمیدانستم منتظر چه بودم، سعی میکردم با سکوت محض، دلبری کنم از سیاهی شب، تا بلکه دل ببازد به کرشمه های نیمه شبم و افشا کند مکان نامحرم لحظاتم را. ولی افسوس که رقیب عشقی من در آن لحظات همچو ماه می درخشید و شب را خمار سکوتش کرده بود. آن صدا، سمفونی سکوت را می نواخت و چه ساکت می نواخت. دوباره شروع کرد به رژه رفتن، نه روی اعصابم بلکه بر هستی شب. در آن تشنگی شبانه می سوختم و باز هم به پرواز آن پشه می اندیشیدم. لحظه ای با تمام حضور، بی حضور محضر اندیشه شدم تا که شاید راهی پیدا شود، لحظه ای، آری لحظه ای که مرا نجات دهد از این راز . فصل چهارم بالاخره معادلی بر این صدای خفیف یافتم، کاغذ، این صدای خش خش روی کاغذ بود، ولی بسیار ضعیف. واینک کاغذ کجا بود؟ و همه چیز داشت حل میشد. پشت پرده، بالای شیشه و کنار سقف، روزنامه ای به شیشه چسبیده است. صندلی را زیر پای گذاشتم و رفتم به روی میز، و میز مرا پذیرفت و من فهمیدم که همانا به سپاه من گرویده است. همه چیز نوید یک پیروزی دلچسب را می داد و شکوه یک موفقیت. به آرامی پرده را کنار زدم تا سروش نیمه شبم را با جان و دل نظاره کنم............... وای خدای من، چه میدیدم! چطور ممکن بود؟ به یکباره تمام شور و شوق شبانه ای که مرا به کهکشانی از معنا برانگیخته بود، فرو ریخت. آخ که چرا و چرا؟!؟ ولی بی فایده بود. باید از همان اول حدس میزدم، من لایق سروش شبانه نیستم. ای موجود بد ترکیب، پست فطرت جانی، کثیف چندش آور، ای لعنتی! با دلی آکنده از نفرتی عجیب و چشمانی پر زخشم، غرق سکوت بودم. تمام رویای مرا نابود کرد این موجود حقیر. ولی به هر حال کاری بود که شده بود گرچه نباید می بود...... ولی شده بود. حال باید چه می کردم؟ چه سوال احمقانه ای انتقام، باید به سزای عمل پلیدش میرساندمش، باید به او میفهماندم شوخی با احساسات یک انسان، چه عواقب وخیمی خواهد داشت، بسیار وحشتناکتر از اسپری حشره کش! باید انتقام میگرفتم تا به رسم مردم این زمانه، خلاص شوم از این ننگ جاودانه که بر گردنم نهاده بود. سلاحی درخور این دوئل انتخاب کردم. اسلحه ای مخوف، حجمی مناسب، وزن کم، انعطاف زیاد و بسیار خوش دست، آن سلاح کلاسیک را به دست گرفتم. دمپایی بسیار نجیب زاده ای به نظر می رسید، غافل از سرنوشت شومی که در انتظارم بود، بار دیگر به دوست جدیدم اعتماد کردم و بالای میز رفتم. تقریبا نزدیک سقف، برای دومین بار در این شب منحوس، زیر چشمی نگاهی به اتاق انداختم. واقعا عجیب بود! زیرا بازهم همه چیز تغییر کرده بود! چطور چنین چیزی ممکن است؟ انگار پروتاگوراس راست میگفت که انسان مقیاس همه ی چیز هاست ، مقیاس هستی چیزهایی که هست و مقیاس نیستی چیزهایی که نیست. و من در شکوه پرواز آن پشه، باز شیدا شده بودم. پرده را کنار زدم، خاله سوسکه همان جا بود. متعجب شدم زیرا واژه ی خاله سوسکه با آن تنفری که تا چند دقیقه ی پیش مرا به مرز جنون کشانده بود، تناقض داشت. کمی نگاهش کردم، تکان نمی خورد، دمپایی را به جلو بردم، بازهم جلو تر، "رمز موفقیت در کم کردن فاصله هاست". به اندازه کافی نزدیک شدم. حال باید همه ی قدرت را متمرکز کرد و تمام. ولی......کمی این حالت طول کشید. همه چیز اماده بود ولی نمیتوانستم ضربه را بزنم. دوباره سعی کردم و نتیجه اش لرزش کوچکی در دستانم بود. من نمیتوانستم، همه مرا در مقابل سوسکها ترسو می خوانند، زیرا هرگز سوسک کشی حرفه ای، نبوده ام و این را به حساب ترسو بودنم گذاشتند. ولی من از سوسک نمی ترسیدم، چیزی که نمی گذاشت قاتلی حرفه ای باشم، یک تردید ساده بود، یک "چرای" کوچک. چرا؟ چرا من حق دارم او رابکشم؟ این جمله ایست که از کودکی ذهنم را به خود مشغول می ساخت. سوالی که هنوز جوابی برایش نیافتم. هزاران بلکه میلیونها نفر این کار را تجربه کرده اند و هرگز به این سوال پاسخ ندادند. هیچ جوابی قانع کننده تر از این پیدا نمیشود: چون من از او بدم می آید!!! همین!!! وای که چه منطق محکمی!!! بارها این جنایت را مرتکب شده بودم و در سوگ آن مقتول، ساعتها به تامل، وقت را بلعیده بودم. و اینک 15 سانت بیشتر فاصله نداشتم با قتلی دیگر، نمیتوانستم این اجازه را به خود بدهم ولی آن موجود پلید شب مرا نابود کرده بود. چطور میتوانستم آرام بخوابم، درحالی که رژه های شبانه ی موجودی خبیث بر روی صورتم، تداعی روح آشفته ام در آن لحظات بود؟ شب عجیبی است، نه قدرت کشتن دارم نه قدرت بخشش. نزدیک به 10 دقیقه است که در حالتی سخت روی میز ایستاده ام درحالی که دستم بیش از 15 سانت با خاله سوسکه فاصله نداشت، صورتم غرق عرق بود و دمپایی در دستانم می لرزید. بازویم به به آرامی ترانه ی درد را زمزمه می کرد. ولی من هنوز مردد بودم، نیرویی عجیب مرا به خلسه برده بود. خشک شده بودم. محصور ناتوانی عقل و مسحور دلبری آن سوسک. هر لحظه که می گذشت آن موجود وحشتناک و چندش آور، به یک زیبای با نمک بیشتر می نمود. زمان همچنان با خود مسابقه می داد. چنان درد تمام وجودم را فرا گرفته بود که زندگی در برابر چشمانم سیاه جلوه میکرد. حتی تکان دادن شاخکهایش عجیب پر معنا می نمود. حرکتی که پیش از این حتی از تداعیش هم، حالم به هم میخورد. چه شب غریبی است....... خدای من این چه بلایی است بر سر من، این چه امتحانی است، امان از حکمت بی انتهایت. لحظه به لحظه دستم سنگین تر میشد، به حدی که امیدی به نجات نمیرفت. با گذشت هر لحظه عقل و عشق بیشتر به جان هم می افتادند، یکی تابع منافع و دیگری تابع احساس و هر یک به طریقی به من چشمک میزدند. غافل از آنکه من همچنان پشه را می نگریستم. چه شب تلخی است امشب........ و تلخ تر از آن، آینده. انتخابی بزرگ در راه بود، انتخابی عظیم، تمام هستیم در این فصل زندگی، شعله می کشید و من ناخواسته به آخر زندگی نزدیک می شدم، زمانی که حجت بر انسان تمام میشود، وقتی همه ی خاکستریها شسته میشوند، آن زمان که تنها دو رنگ در دستان توست و تو باید نقاشی کنی تابلوی زندگی ات را، آن هم در فرصتی کمتر از یک لحظه، یک تصمیم. تقدیر به طرز عجیبی طغیان کرده بود و حال میفهمیدم که همانا اشتباه نکرده بودم، این ندایی آسمانی بود که مرا بدینجا فراخوانده بود تا که شاید ایمان خود، جلا دهم. تحمل این شرایط سنگین تر از صبر من بود. بالاخره بعد از یک ربع سکون، تصمیم را گرفتم و باز او هم مرا گرفت، ولی اینبار چشمان بی فروغی داشت. فصل پنجم با تمام وجود، با تمام قدرتی که خدا به من داده بود، با تمام منطقی که در ذهنم جاری کرده بود، محکمترین ضربه ی عمرم را فرود آوردم. به قدری ضربه ام محکم بود که خودم ترسیدم، شیشه نزدیک بود ترک بردارد، صدایی هولناک برخاست، به قدری بلند که حتی خدا هم شنید، خدایی که مرا تنها گذاشت در این جهنم انتخاب، زیرا که تنها چیزی را طلب میکرد که به من عطا کرده بود، انتخاب. دوباره خشکم زده بود، قدرت دیدن حقیقت را نداشتم. به سختی دستم را قانع کردم چشمانش را باز کند. یا خدا! چه می دیدم! هیچ چیز! من هیچ را می دیدم و در هیچ، همه چیز را...... . چیزی وجود نداشت! چیزی از خاله سوسک مهربون باقی نمانده بود، به قدری ضربه ی محکمی بود که ....... بدنم هنوز از آن صحنه به لرزه در می آید. احساس میکردم تمام اینها، همه یک بازیست در تخیلم، آری به گمانم خواب بیداری می دیدم. چطور ممکنه؟ این یک قتل بود، یک قتل فجیع! من چه تفاوتی داشتم با هیتلر، فرانکو، آتیلا یا با نرون دیوانه که روم را به آتش کشید و من وجود خود را. تمام هستی و وجودم را به یکباره باختم به خوابی آرام و برطرف کردم احساس تردیدی را که شاید در نیمه های شب، لحظه ای خراب کند خواب مرا. آری تمام شرافت خود را به جرعه ای شهوت شبانه فروختم و آه که چه ارزان فروختم. رویایی کثیف که مرا به جنون برد. به، چه مکان زیبایست، برای نابودیم، و تولدی از جنس زمستان، شکست غروری تلخ، به بهای حقیقت، و رویایی که دیگر آبی نیست برایم. سروش شبانه را از خود راندم، چه امتحان بزرگی بود و چه شکستی خوردم . بغض تمام وجودم را گرفته بود، میخواستم تمام پشیمانیم را یکجا فریاد کنم تا همه بدانند من هنوز زنده ام، ولی تمام فریادم غرق سکوت شب شد و هیچ کس نفهمید انسانی در حال جان دادن است....... و دیگر تخیلی نبود، خدایی نبود، بنده ای نبود، احساسی نبود و هیچ چیز نبود و آنچه بود تنها صدای سمفونی جدول ضرب بود که روح شکسته ام را نوازش میکرد و من گریستم به یاد عدالت و شرف، به یاد وجدان خفته ی بشریت، و از آن پس قضاوت من به تمام تاریخ دگرگون میشد زیرا دیگر یکی از آنها بودم، نه کسانی که در طول تاریخ، سوسک را له میکنند بلکه آنان که روح خود را له میکنند. و حال میفهمم پرواز پشه را در این سکوت شب که در حسرت قطره خونی از وجودم، لحظه شماری میکرد. آری او به خونخواهی تمام بی گناهان مرا دنبال میکرد، در پی انتقام خون بهترین دوستانش که قربانی ضعیف النفسان تاریخ شدند. و من دیگر به پرواز پشه نمی اندیشم ولی افسوس کمی دیر شده است، فقط کمی! و هم اکنون که این داستان سیاه را می نگارم، بار دیگر اشک بر چشمانم جاریست، نمیدانم چرا. گاهی چنان به این اتفاق می خندند دوستانم که گویی سالهاست نخندیده اند. ولی خودم خنده ام نمیگیرد. نمیدانم چرا !!!
+
نوشته شده در 86/12/19ساعت 4 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

خوب اولش همیشه با یه نگاه بعدش با یه سوال بعدش با یه جواب بعدش اصرار بعدش انکار بعدش ... چه سخته گفتن حقیقت خیلی سخت تر از "سنگ" تو به من سنگ زدی ولی ... ولی من رمیدم، گسستم نفهمیدم که تو صیادی و من آهوی دشتم فکر می کردم من صیادم و تو آهوی دشتی امان از آسمان که از خجالتش خیره به زمینم همچو جوجه عقابی که در سقوط هرگز اوج نگرفت و شکوفا شد بوی تهفن گل تردید در بال نزدن هایش و شوره زاری وحشی در دل تاریک کسی که روزگاری میخواست آبی باشد به، چه مکان زیبایست برای نابودیم و تولدی از جنس زمستان شکست غروری تلخ به بهای حقیقت و رویایی که دیگر آبی نیست برایم شاید قطعه ای که روی وبلاگ گذاشتم صادق تر از زبانم باشد کاش لال مادر زاد بودم نه زنبور بی عسل گذشتم از باورهاي دروغين از افسانههاي عشق از خوابهاي آشفته شبهاي هراس رسیدم به صبح حقيقت باران، غبار چشمانم را شست، من اكنون ميبينم ... شبي كه ندانسته نطفه بودنم بسته شد و طپش زندگي در قلبم به صدا درآمد بچگيهاي معصوم پر از صداقتهاي مؤمن زماني كه خوشبختي در پرواز پروانههاي رنگي بود افسوس وقتي كه يأس زندگي با پرواز پروانهها به هوا نرفت و خنده در چشمهاي مهربانت مرد لحظهاي كه اولين بار چشم در آينه دوختم و در حيرت بودنم فرو رفتم وقتي به پوچي قهرمانهاي داستان ايمان آوردم و به دنبال معناي پاكي در چشم آدمها خيره شدم و تفسير صداقت را در كتاب زندگي، دو رويي يافتم، صداقت در دستهاي دو رويي له شد خوشبختي در پرواز پروانهها نبود و خدا لا به لاي ابرها خانه نساخته بود معماهاي زندگي يكي پس از ديگري حل شد اما ... اما معماي وجود تو بزرگتر و بزرگتر از باورم گشت ... به من بگو، كيستي تو؟ چيستي تو؟ خواب هستي يا بيداري؟ رؤيا هستي يا هشياري؟ به من بگو تا شوق را از شور، عشق را از نور و سيب سرخ زندگي را از باغ رؤياهاي دور بچينم ... به من بگو ... نمیدانم چرا آسمان و زمین این چنین به هم چسبیده اند که چنین سخت شده است نفس کشیدن من نمیدانم عشق به آسمان دارم یا به زمین آیا افقی هست در آن دوردست ها که ترمیم کند دو گانه انگاریم را دل به کدامین ببندم؟ آشفته ام آشفته تر از زلفان سیاهت خسته تر از ظلمت تردید خسته تر از هبوط کاش هرگز از درخت انجیر پایین نمی آمدم کاش
+
نوشته شده در 86/09/15ساعت 2 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

چقدر سخته تو جمع دوستانت غریب باشی. چقدر سخته برای همه سنگ صبور باشی، اما فاصله ت با سنگ صبور خودت اندازه وسعت دنیا باشه. چقدر سخته بغض گلوت رو فشار بده و نتونی گریه کنی. چقدر سخته هزار تا حرف بشنوی و نشنیده بگیری. چقدر دردناکه اون نیشتری که دوستت تو قلبت فرو می کنه، اما چون دوستش داری چیزی بهش نمیگی. چقدر سخته حرف همه رو بشنوی، اما حرف خودت رو دلت بمونه. چقدر بده مهربون باشی، چقدر بده که همه رو دوست داشته باشی. چقدر بده که با احساس باشی. چقدر بده که خوبی دیگران رو بخوای. چقدر بده که طاقت دیدن اشک دوستت رو نداشته باشی. چقدر بده که تو دلت جایی برای کینه نباشه. چقدر بده که از اونی که دوستش داری دور باشی. چقدر بده وقتی به دستاش احتیاج داری، نباشه. چقدر سخته روزی هزار تا آدم ببینی، اما اونی رو که دوست داری نتونی ببینی. چقدر سخته که با عشقت فاصله زیادی داشته باشی. چقدر بده همه بهت بگن خوش به حالت، چقدر خوشی. چقدر بده. چقدر سخته. چقدر دردناکه ...
+
نوشته شده در 86/08/30ساعت 4 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

این مطلب را در ارتباط با حرفهای یک دوست نوشتم. چه خوبه که آدم بفهمه در دانشگاه خبری نیست در ام.آی.تی خبری نیست در ازدواج خبری نیست در کراک خبری نیست توی قهوه خبری نیست توی بوسه خبری نیست توی نگاه هم خبری نیست حتی نگاه که اسرار آمیزترین پدیده های زندگی است بله حتی در نگاه هم چیزی نیست و حتی باید بگم در قبر خوابیدن هم چیز خاصی نداره! همه چیز هیچ خواهد بود آن زمان که دنبال چیزی باشیم خیر و شر سیاهی و سپیدی هر دو رو میتونیم ببینیم هست ها روشنی و نیست ها تاریکی چطور ممکنه در یک لحظه هم لیوان پر باشه هم خالی؟ چطور یکی خودشو بدبخت میدونه در حالی که میتونه در همون لحظه خوشبخت ترین باشه؟ چرا به یک سوال هم میشه گفت آره هم نه؟ چرا اگه فکر کنیم میتونیم کاری رو انجام بدیم و یا اگه فکر کنیم نمیتونیم، در هر دو صورت درست فکر کردیم؟ "از ترانه ای که زندانی و زندان بان هر دو زمزمه میکنند میترسم" حسین پناهی از چه میترسید؟ به چه حقی به این سادگی از کنار این سوال میگذریم؟ ای بابا! چه جوری یه لیوان هم خالیه هم پر؟ واقعا داستان چیه؟ چرا وقتی بچه ایم مادرمون؟ بعد نوبت دوستانمون! بعد نوبت همسرمون! بعد نوبت بچه! بعد نوبت چی چیمون ....؟ تا کی این نا آرامی؟ "میزی برای کار همیشه از خودم پرسیدم چرا همیشه اونی که میخوای، دوسش داری و باید بدستش بیاری، یه جایی اون دور دوراست؟ هی باید رفت رفت رفت ..... در حالی که بهش رسیدم، چرا هرگز بهش نرسیدم؟ چرا قله از پایین قشنگ بود ولی وقتی رسیدم به قله، دنیای پایین قله، زیبا بود و تنها چیزی که دیده نمیشد همون قله بود؟ بعد دوباره میری پایین تا به اون دنیای زیبا برسی و وقتی رسیدی از اون زیبایی خبری نیست و ناگهان یک چیز توجهت رو جلب میکنه: قله ای زیبا....... من فکر میکنم نه تنها پدر مادر ها بلکه تقریبا اکثر انسانها در اشتباه هستن مدام میگن این بشو بعد اون بشو وقتی شدی اونوقت این یکی بشو بعدش ...... اینه راه خوشبختی آدما گناهی ندارن تقصیر منه بله تقصیر منه که می پرسم راه خوشبختی چیه اونا هم سعی میکنن راه خوشبختی رو یه جوری پیدا کنند و به من بگن در حالی که خوشبختی اصلا راهی نداره وقتی راهی وجود نداره چطور بهت بگن؟ پس مجبور میشن یه راه براش بسازن این راه مثل یه دور زدنه که آخرش به جای اول میرسی خوشبختی راهی نداره چون تو هرلحظه و هم اکنون در نهایت خوشبختی هستی اصلا فاصله ای نیست که بخواد راهی داشته باشه که کسی بخواد اون راه رو بهت یاد بده تو در مرکز خوشبختی هستی وقتی پیش خودت هستی بس است اینهمه دویدن ای انسان لختی بایست و نظاره کن خود را سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد عاشق این بیت هستم این یعنی همه چیز
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود معنی زندگی؟"
+
نوشته شده در 86/08/16ساعت 5 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

قوی ترین پلکها هم تاب سکوتهای خاکستری استاد .... را ندارند و من بازهم سر این کلاس خمیازه کشیدم..... یکشنبه و تسخیر لانه جاسوسی خیلی خسته بودم بعد کلاس یه کلاس دیگه شروع شد ذهنم آشفته بود و روحم سرگردان خلاصه تا ساعت 3 شروع کردم به پایین اومدن از کوه دانشگاهی بر بام تهران بدنم کوفته بود تو ذهنم یه عالمه موضوع رسیدم ایستگاه اتوبوس تاخیر بی معنای همیشگی تاخیری به قیمت صحبت کردن "من ساکت"! خیلی معمولی ایستاده بود دو دل بودم تصمیمم رو گرفتم نزدیک رفتم گفتم : همیشه اینقدر تاخیر دارن اتوبوسها؟ خودم بهتر از هر کسی وضع اتوبوسای اون مسیر رو میشناختم، فقط پرسیدم چون یکی بهم گفت بپرس گفت: آره "من ساکت" بعد مدتها آغازگر یه دیالوگ بود! مرد شروع کرد به صحبت از همه چیز گفت نسبت 60درصدی دختران به تعداد 25درصدی "پسران در شرف ازدواج"! میگفت زود ازدواج نکن تا 4 سال دیگه بهت قول میدم برات خواستگار میاد از بس که تعداد دخترا بیشتر میشه از پسرا! خندیدم ولی اون نخندید گفت پشت سرت رو ببین نگاه کردم تو ایستگاه حدود بیست - بیست و پنج دختر دانشجو بودن و من تقریبا تنها خندم گرفت با خودم گفتم شاهدش از غیب رسید و ظاهرا تئوریش داره اثبات میشه ولی اون بازم نخندید احساس کردم جدی میگه و به حرفش ایمان داره فهمید سیاسی میخونم گفت آدم موفقی میشی گفتم چرا گفت چون کم حرف میزنی و حرف میکشی گفت سیاه باش و شکاک تا موفق بشی. نگاهش کردم و نگاهم کرد کارت شناساییشو نشونم داد نشناختمش چون عکس روی کارت حداقل 3 سانتی ریش داشت ولی ان مرد ریش نداشت گفت امروز صبح ریشم رو تراشیدم چون در ماموریت جدیدم نباید ریش داشته باشم روی کارت مهری حک بود: حفاظت اطلاعات .... کارت رو از جلوم کشید و نتونستم بقیش رو بخونم گفت: الان دارم میرم ترمینال تا برم زاهدان نگران بود زنش به خاطره ترک نفقه ازش شکایت کنه! چون قبلا به خاطر یه غیبت چند روزه اینکار رو باهاش کرده بود از سایتهایی حرف میزد میگفت به این سایتها برو. این سایتها آنالیز میشن و کسانی که برای مقاله اینجاها میرن مورد بررسی قرار میگیرن. اینجوری وارد سیستم تجسس افرادی قرار میگیری که میتونن آیندتو تامین کنند و من باز هم نگاهش کردم میگفت کاری کن تا اساتید دانشگاه تو رو هدف قرار بدن و به تو گیر بدن تا ضایع بشی! اونوقت اون آدما میان سراغت! نمیفهمیدم از چی صحبت میکنه میگفت برو تو جهاد دانشگاهی، بسیج و ....... میگفت زندگی تلخی خواهی داشت چون سیاسی هستی و باید شکاک باشی به همه حتی همسرت ولی من حتی نامزدم نداشتم چه برسه به همسری که بخوام بهش شک کنم و او مدام میگفت..... احساس عجیبی داشتم . حس میکردم وجود خارجی نداره و فقط من اونو میبینم نگاهای خیره ی دو تا دختر تو اتوبوس شکم رو تقویت کرد. انگار دارن یه دیوونه رو نگاه میکنن که داره با خودش حرف میزنه! ولی اون مدام میگفت و خیلی سلیس حرف میزد و من گوش میدادم تا رسیدیم به مقصد دستشو دراز کرد یه نگاه به دستش کردم مکثی کردم و دستشو گرفتم و آخرین جملش این بود: میدونم که بازم میبینمت، مطمئنم میبینمت، تو موفق میشی میدونم وارد سیستم میشی. به امید دیدار و رفت! شک نداشتم که دستشو لمس کردم ولی باز احساس میکردم اون وجود نداشت بیشتر شبیه یه رویا بود رویایی خاکستری باد سردی رو حس کردم سرما روحم رو گرفت ولی هوا آنچنان سرد نبود همه ی ذهنم شده بود سوال و راه افتادم بعضی وقتا از خودم میترسم به قدری در افکار خودم غرق میشم که گاهی اوقات به راحتی نمیتونم واقعیت رو از خیال تشخیص بدم بعضی وقتا احساس میکنم شاید تمام رویاهام واقعیت باشن و واقعیات مسلم امروزی، تخیلاتی بیش نباشند. واقعیت ها رو "من" تشخیص میده "من" در زمان معنا پیدا میکنه نسبیت در زمان جاریست پس چرا اینچنین به این واقعیات دلخوش کردیم؟ دستان اون مرد عجیب رو حس کردم ولی حس لامسه هم به ذهن منتهی میشه نمیدونم با خودم حرف زدم یا ..... مرز واقعیت و تخیل کجاست؟ نمیدونم
+
نوشته شده در 86/08/14ساعت 1 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

اگر علاقه مند هستيد بدانيد پايه ای ترين نيازهايتان کدام هستند، آزمايشی پيشنهاد می کنم. اگر بدرد شما نخورد ، به هر حال وقت زيادی را نمی گيرد. در يک جای آرام که به مدت ۱۰ دقبقه کسی مزاحم شما نمی شود بنشينيد و همه افکار روزانه را آرام آرام از خود بيرون کنيد. تمامی ارتباطات خود را با انسانهای ديگر برای مدت کوتاهی فراموش کنيد. تمام تاريخچه زندگی خود را کنار بگذاريد. مشکلات با خانواده، مدرسه، دانشگاه يا کار را از خود کنار بزنيد. برای لحظه ای فراموش کنيد که خانواده ای داريد يا دوستانی. تمام نمادهای بيرونی خود را مثل يک لباس در بياوريد و خود را عريان در فضايی سپيد و بدون هيچ گونه شيء تصور کنيد. در اين زمان نه تصويری بيرونی از خود داريد، نه آينه. نه کسی وجود دارد که شما و رفتارتان را قضاوت کند، نه زمانی هست که در آن نياز به عجله داشته باشيد. در فضای سپيد شما هيچ کس يا چيزی وجود ندارد، فقط خودتان هستيد با خودتان. فضای سپيد شما در جای خاصی هم نيست بنابراين نه به تحولات مجلس می انديشيد، نه به سياست خارجی اتحاديه اروپا. اصلا در اين فضا شما نه سن داريد، نه پيکر. نه گذشته و نه آينده. به خود فرصت زيادی در اين فضا بدهيد. نترسيد، هميشه راه بازگشت هست به دنيای هميشگی. چند دقيقه فقط سپيدی مطلق (حتی بدون غبار) را در درون خود مزه کنيد. از اين پس فضای سپيد از آن شماست و می توانيد در آن هر چه می خواهيد خلق کنيد. اما صبر کنيد و به احساسات خود با دقت بنگريد. چه حس می کنيد؟ترس؟ کنجکاوی؟ آرامش؟آشوب؟ در اين ثانيه به چه چيزی نياز داريد؟ اگر بخواهيد حداقل چيزهايی را که احساس خوشبختی به شما می دهند در فضای سپيد خود خلق کنيد چه خواهند بود؟ پس از اينکه از فضای سپيد خسته شديد و از خلقت خود، به دنيای عادی برگرديد، قلمی برداريد و روی کاغذی نيازها و احساسات خود را بنويسيد. هر از چند گاه يک بار چنين تمرينی مثل حمامی می ماند که در آن دوده های زندگی روزمره را از تن می زدايد. فضای سپيد قضاوت نمی کند شگفت انگيز است که انسانها تا چه ميزانی با صورتک (ماسک) راحتتر از حقيقت خويشند. شگفت انگيز است که پذيرفتن ديگران به آن صورت که هستند تا اين حد برای انسان دشوار است. چه انسانها فريفتم با صورتک هايم و چه هراسناک بودم از آنکه اگر صورتکم را بردارند هيچ نماند٬ جز حفره ای تاريک از نيستی سوار شده بر يک گردن. و صورتک مرا دوست می داشتند دوستانم٬ ياران با وفای صورتکم با لبخند هميشگی صورتکشان. نه هرگز چهره آنها را ديدم نه هرگز چهره مرا ديدند. و دنيا می گذشت و روز بروز آرايش صورتکم در رقابت با ديگر صورتک ها افزوده می شد. افسوس که لذت آنی پذيرفته شدن صورتک ديری نمی پاييد. پشت آن صورتک چهره ای است که با زيبايی دنيا می خندد و با درد دنيا می گريد. صورتکتان را برداريد تا نشانتان بدهم. فضای سپيد قضاوت نمی کند
هدف زندگی هر يک از ما، باورهايمان و نگرش ما به زيستن اغلب زاييده کاوش شخصی نيست، بلکه حاصل پرورش خانوادگی و اجتماعی ماست. بسياری از ديدگاه های ما نيز از تجربيات ارتباطات شخصی ما شکل می گيرد. با وجود اينکه تمامی اين مسيرها برای شکل گيری ديدگاه ما به حيات و تشخيص بخشی از هويت ما مفيد است، اما به تنهايی هويت ما را تعيين نمی کند. خيلی وقتها ما تحصيل می کنيم نه برای اينکه دوست داريم، بلکه چون از لحاظ اجتماعی پسنديده است. به ديگران کمک می کنيم تا ما را بعنوان عضوی مفيد از جامعه بپذيرند، تلاش می کنيم تا از لحاظ اقتصادی موفق باشيم تا ديگران به ما احترام بگذارند و هزاران کار ديگر که کمتر انعکاس طولانی مدت درونی دارد.
+
نوشته شده در 86/07/25ساعت 10 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

همه اين ابعاد مختلف بخشهای متفاوتی از زمان زندگی مرا اشغال می کند. گاهی از نحوه تخصيص زمانم بين اين ابعاد متنوع شخصيتی ناراضيم٬ اما بيشتر از هر چيز از همزيستی اين ابعاد در در شگفتی به سر می برم. بخشی از درونم می گويد:«در زمانی که آينده ايران بدين ميزان مبهم است پرداختن به فلسفه زندگی خودخواهی نيست؟» و ديگر بخش پاسخ می دهد:«تصور اينکه عملکرد شخصی تو سرنوشت ۶۸ ميليون انسان را بايد تحت تآثير قرار دهد خودخواهی و خود بزرگ بينی افزونی نيست؟». گفتگو ادامه دارد بصورتی دوستانه و هر يک از ابعاد شخصيتی ام بخشی از زمان زندگی ام را به خود اختصاص می دهد. شگفت انگيز است که هويت يگانه من در چندگانگی خواهشهای درونی من است. اگر اين تنش و چند گانگی درونی، لبخند بر لبم نياورد شوخ طبعی زندگی را در نيافته ام. فکر می کنم درون هر انسانی اين چندگانگی ها موج می زند. شايد تلاش ما برای رسيدن به انسجام شخصيتی يا ناممکن باشد و يا نامطلوب. تجربه شما در اين مورد چطور بوده؟ dr A.M
يکی از مسائلی که کاملا مرا در بررسی دنيای درونم شگفت زده می کند چندگانگی شخصيت من در قبال با زندگی است. از طرفی بخشی از درونم مستقل از فضا-زمان کنونی در کاوش معنوی است. در بعد ديگری از شخصيتم به درک بهتر از هستی (مستقل از وجود خودم) علاقه مندم. از طرف ديگر قسمتی دارم که به برقراری عدالت اجتماعی و رشد جامعه بشری و بطور خاص آينده ايران احساس تعلق می کند. در بعدی ديگر شخصيتی دارم که به چالش کشيدن خود و توانايی هايش را سخت دوست می دارد. در بخشی ديگر به خوشبختی انسانهای تک تکی که با آنها روبرو می شوم علاقه مندم.
+
نوشته شده در 86/07/07ساعت 5 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

این یک مطلب قدیمی و تکراریه ولی هنوز برام جذابه. برای همین مینویسم تا بازم بیشتر بهش فکر کنم
به قول یکی از دوستان "کی میگه تکرار بده؟"
پرسش اول
اگر زنی را بشناسيد که حامله است و از قبل ٨ بچه دارد که سه تا از آنها کر، دو تا از آنها کور، و يکی از آنها عقبمانده ذهنی هستند، آيا به او توصيه میکنيد که سقط جنين کند؟
«قبل از اين که پاسخ اين پرسش را در پائين همين صفحه ببينيد، پرسش بعدی را جواب دهيد.»
پرسش دوم
فرض کنيد میخواهند رهبری برای جهان انتخاب کنند و شما هم بايد در اين انتخابات رأی بدهيد.
در زير، واقعيتهايی در مورد سه نفری که کانديدا هستند آورده شده است:
کانديدای اول
با سياستمداران نادرست و متقلب ارتباط دارد و با ستارهشناسان مشورت میکند. دو معشوقه داشته و به شدت سيگاری است و ٨ تا ١٠ ليوان مشروب در روز میخورد.
کانديدای سوم
او قهرمان قلابی جنگ است. خام خوار است، سيگار نمیکشد، فقط گاهی آبجو میخورد و روابط عاشقانه خارج از محدوده ازدواج نداشته است.
به کداميک از اين کانديداها رأی میدهيد؟
اول تصميم بگيريد و بعد برای ديدن پاسخ به قسمت پائين اين صفحه مراجعه کنيد.
فکر کن
بیشتر
بازم بیشتر
بسیار خوب
حالا ببین
کانديدای اول فرانکلين روزولت است.
کانديدای دوم وينستون چرچيل است.
کانديدای سوم آدولف هيتلر است.
ضمناً اگر پاسخ شما به پرسش مربوط به سقط جنين مثبت بوده است بدانيد که بتهوون را کشتهايد
+
نوشته شده در 86/06/28ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

خودم گفتما! تنهایی!
چه بگویم که توان گفتن آن راز نیست
بدون راز هم که جهان، جای زندگانی نیست
مبهوت زمانم که اندر این بازی
دلخوش ما جماعت عاقلان، در چیست
+
نوشته شده در 86/04/19ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

سه شنبه وقتی جلوی دانشگاه رسیدم، دیدم دوباره در و دیوار سیاه شده. اینبار نوبت کی بود؟ استاد یا دانشجو؟ خدماتی یا کارمند؟ بسیجی یا غ بسیجی؟ خوب یا بد؟ دختر یا پسر؟ با حجاب یا بی حجاب؟ با فهم یا نا فهم؟ اصلا براش فرقی داره یا نه؟ کی؟ خب معلومه دیگه همونی که جون ما رو میگیره! کی هست؟ نمی دونم، هر کی هست الان دکتر رو برده ! کدوم دکتر؟ ای بابا اصل مطلب رو یادم رفت، اینبار نوبت دکتر علوی بود.طرف دکتر علوی رو برده یه جایی! طرف کیه؟ گفتم که نمیدونم کجا برده؟ بازم نمی دونم، یعنی الان دکتر کجاست؟ خدا بیامرز! کجا رفتی بابا؟ نکنه الان توی هوا پرواز میکنی، شایدم همین طرفا باشی. چی همین طرفا! اوه! نکنه الان همین جا باشی! استاد به خدا قصد جسارت نداشتم فقط چند تا سوال داشتم! - چی! سوال داری؟ - آره استاد - بگو پسرم - استاد شما الان کجایی البته ظاهرا اینجایی ولی کجای اینجایی؟ روی ادامه مطلب کلیک کنید
+
نوشته شده در 86/03/06ساعت 0 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|
