گتسبی بزرگ هم اکنون یکی از بزرگترین رمان های آمریکایی به شمار می آید و آنرا در مدارس و دانشگاه های سراسر جهان (در رشته ادبیات آمریکا) بهعنوان یکی از کتب استاندارد تدریس می نمایند. گتسبی بزرگ رمانی است بقلم نویسنده آمریکایی اف.اسکات فیتزجرالد (F.Scott Fitzgerald)که برای اولین بار در ۱۰ آوریل ۱۹۲۵ منتشر گردید. ماجراهای این کتاب در نیویورک و لانگ آیلند و در تابستان سال ۱۹۲۲ اتفاق می افتند. داستان دورانی را توصیف می کند که فیتز جرالد آن را دوران موسیقی جاز می نامید. ایالات متحده آمریکا در سالهای ۱۹۲۰ بدنبال شوک و هرج و مرجی که جنگ جهانی اول بوجود آورده بود از رشد اقتصادی به سابقه ای بهره مند گردید. شکوفایی اقتصادی و ثروتی که این شکوفایی بدنبال داشت باعث آن شد که بر تعداد میلیونر های جامعه آمریکایی دم به دم افزوده گردد. علاوه بر این از آنجا که در همان سالها قانون منع تولید و فروش مشروبات الکلی در ایالات متحده آمریکا حکم فرما بود، عده ای از راه تولید و توزیع قاچاق اینگونه مشروبات ثروت های باد آورده ای را به چنگ آوردند. فیتز جرالد هرچند همچون یکی از شخصیت های داستانش ، نیک کراوی (Nick Carraway) مردمان ثروتمند و زرق و برق آن دوران را می ستود ولی با زر پرستی و سقوط اخلاقی منتج از آن میانه خوبی نداشت. چاپ اول گتسبی بزرگ (در سال ۱۹۲۵) موفقیت چندانی کسب نکرد و در طول مدت ۱۵ سال باقی مانده از عمر فیتز جرالد فقط حدود ۲۵٬۰۰۰ جلد از آن به فروش رسید. کتاب در سالهای پایانی ۱۹۳۰ (دوران رکود اقتصادی بزرگ) و همچنین در خلال جنگ جهانی دوم بطور کلی بدست فراموشی سپرده شد،اما بعد از جنگ، در سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۵۳ تجدید چاپ شد و بلافاصله خوانندگان و طرفداران بیشماری پیدا کرد ......... چند سال پیش نمایش رادیویی این داستان رو شنیدم که برام خیلی جذاب بود. آمادش کردم تا شما هم از اون لذت ببرید. ولی باید یه نکته رو اعتراف کنم. برای قابل پخش شدن این داستان از رادیوی جمهوری اسلامی، در داستان اصلی تغییرات زیادی داده شده. ولی با این حال نتیجه ی کار باز هم جذابه. از اینجا میتونید خلاصه ی داستان اصلی رو بخونید البته خطر لوث شدن داستان وجود داره. بنابراین پیشنهاد میکنم مدتی صبر کنید و به تمام قسمتهایی که براتون خواهم گذاشت گوش بدید، بعد اگه مایل بودید خلاصه داستان اصلی رو بخونید.
لینکهای غیر مستقیم
+
نوشته شده در 87/02/02ساعت 8 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران
است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم 
روحش شاد
+
نوشته شده در 86/08/05ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

توی یک کوچهی باریک، روی یه درخت بیجون اون زمونها که کوچیک بود یه کلاغ خشک و رنجور *** تا که یک روز یه پرستو با همه ناز و کرشمه *** همهی بهار اون سال کلاغه فکری نمیکرد *** برگای زرد خزونی، کم و کم آفتابی میشد *** اتفاقی که نباید واسه قارقاری میافتاد، *** یه روز صبح خزون بود، کلاغه یارش رو میخواست *** روزها میرفتند به سختی واسه اون زاغک تنها *** حالا هم بعد یه چند سال
یه کلاغ دل شکسته، یه کلاغ پیر و خسته
تو صداش غم فراوون، تو چشاش ابر بهارون
سر یه شاخه نشسته
نه صدایی واسه آواز نه لبایی واسه خوندن
نه امیدی واسه پرواز نه خیالی واسه موندن
تا جوون بوده و بوده واسه یه قار قار ساده
همیشه آوار سنگ و لعنت آدما بوده
***
میدونست که آدما هم عاشق قناریها اند
سعی میکرد زیاد نخونه
توی عمر سوت و کورش عاشق هیچکی نمونه
آخه اون پرهاش سیاهه، صداش هم خیلی بیراهه
کسی هم اینجور تو دنیا نمیشه دوسش بداره
همیشه عاشق این بود یکی هم عاشق اون بود
ولی این خیال واهی توی رؤیاهای اون بود
دل اونو اسیر کرد، شد تموم سرنوشتش
همه روزها به امیدش، به امید نازنینش پا میشد زندگی میکرد
واسه اون هر جور که میبود آب و دون مهیا میکرد
چه شبا گرسنه میخوابید … ولی بهش اثر نمیکرد
آخه اون کلی اسیر بود، اسیر عشق پرستو
اسیر عشق عزیزش، عاشق دلبری اون
آسمون به رنگ تیره، ابر اون بارونی میشد
ولی باز کلاغ ساده به امید عشق نازش
روزها رو به یاد اون بود، شبها هم خیال خوابش
چه خبر از این خزون داشت؟
پاییز بیبرگ نامرد
که کلاغ قصهها رو اسیر تنهایی میکرد
این خزون همون خزون بود که میتونست همهی عمر
پرهای اونو ببنده
لباشو از شوق آواز … که تا آخر عمر درازش
دیگه هیچ روزی نخنده
افتاد و یه روز ابری، پرستو حرف سفر زد
با همین اشارهی اون کلاغه نفس نفس زد
رفت که تا اونو ببینه، آخه دلدارش رو میخواست
مثل هر روز بهاری واسه اون یه شاخه گل کند
گل سرخ رو رو سرش زد
تا واسه یارش بخونه
تا شاید عمری پرستو
پیش عاشقش بمونه
ولی اون روز توی لونه، توی اون غربت خونه
نه پرستو بود نه حرفاش
فقط از اون همه یادش مونده بود یک سبد سبز، با همه برگها و گلهاش
کلاغه باور نمیکرد، که اونم گذاشته رفته
فکر نمیکرد که پرستو با همه خاطرههاشون
توی اون هوای ابری واقعا رفته که رفته
که هنوز رؤیاها میدید از پرستو توی شبها
از طلوع صبح زمستون، توی اون سرمای لرزون
سرشو تو برفا میکرد، تا نبینه سرنوشتش، چشمای همیشه گریون
که بهارا دونه دونه
میآن و خزونی میشن هنوزم با یاد اونه
روی یه شاخهی تنها، یه کلاغ پیر و خسته، یه کلاغ دل شکسته
واسه اون آواز میخونه
میدونه حالا پرستو با یکی بهتر از اونه
کلاغه فکری نداره
از زمونه غم نداره
نمیگه پرهام سیاهه، نمیگه صدام بیراهه
نمیگه غم تو وجودم زده عمری آشیانه
توی یه کوچهی تاریک، روی یه درخت بیجون، با خودش آواز میخونه
میگه اینها واسهی من حاصل عشق دروغه…
آخه کی تا آخر عمر
عاشق کلاغ میمونه؟
+
نوشته شده در 86/04/28ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

زمستان و آتش *** چه بگویم که زبانم عاجز است ازین بهت بلند زمستان هم گواراست گر همنشینت باشد آتش ترسم آن روز زمستانی را سرما برده باشد شعله هایش صدباره افسوسم و گنگ و نالان دراین فصل خزان همچو آن طفلی بی تبسم در غم آغوش مادر تنها میان آن همه برگ تنها در آرزویی شبیه مرگ ناگاه فریادی بلند که ای تو همچو سنگ بیا در آغوش رنگ، به خدعه و خدنگ ولی کاش هرگز نمی آمدم فرود، نمی آمدم به چنگ ولی افسوس در آرزوی یک دوست آمدم به میدان، آمدم به جنگ نوری است در آن چشمان سیاه که هنوز دارد امید بدان این طفل بی آهنگ
+
نوشته شده در 86/03/20ساعت 12 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

فیلسوفها تنها ترین آدمهای دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر میکنند که مسأله مردم نیست. به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد میآیند، شروع به بحث و جار و جنجال میکنند. به خصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است. همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند.
هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت: «خداوند مرده است.»
هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت. و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گفت. زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود، به محض اینکه سر از سجاده برداشت، خبر وحشتناک را شنید. بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید و مویه کنان گفت: «همه زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را میدهد؟»
مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد: «بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند
باستان شناسی گفت: ........ روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 86/02/28ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

زن or زن or زن .....This is روز زن! تو به من می نگری شاید چشمان تو، من تو را در ویترین می بینم تو فکر می کنی من آزادم روی ادامه مطلب کلیک کنید
و من به تو نگاه می کنم
تو از آن سوی شیشه
و من از این سوی آن
تو مرا در خیابان
آزاد می بینی
من تو را
در ویترین می بینم
و می دانم
از تو اسیرترم
برای دیگران تنها
یک جفت شیشه باشند
برای من اما،
پر از حرف و فریادند
و تو مرا در خیابان می بینی
با چشمان خاموشت
مرا ملامت می کنی
و فریاد لبهای به هم دوخته ات
تمام هیاهوی خیابان را
در گوشم من
به سکوت تبدیل می کند
و تو اسیری
تو اسیری؟
برای اینکه هرچند روز یک بار
عده ای
که مرتب آنها را می بینی
می آیند و لباسهای تو را
عوض می کنند،
بدون اینکه از تو نظر بخواهند؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 86/02/03ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

اشک و لبخند کاش می شد اشک را تهدید کرد اسرار بوسه با سه بوسه به کمال رسی : اول بوسه مادر که آیی فرود بر خاک دوم بوسه عشق که عمری همرهش سیردنیا کنی سوم بوسه خاک که از رهگذرش پا بر ره ابديت نهی من و تو بی تو از تو می نویسم بی تو ای همیشه در یاد بی تو ای همیشه زنده لحظه های رفته بر باد وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز برگ و بارم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد در میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
+
نوشته شده در 86/01/15ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

هيچکس قدم به خشکي گذاردن او را در شبي آرام نديد، هيچکس غرق شدن کرجي خيزراني را در گل و لاي مقدس نديد. اما در خلال چند روز کسي نبود که نداند مرد کمحرفي که از جنوب آمده است از يکي از دهکدههاي بيشمار بالاي رودخانه است، دهکدهاي که عميقاً در شکاف کوه فرو رفته و هنوز در آنجا زبان اوستايي به زبان يوناني آلوده نشده و جذام بسيار نادر است. مسلم بود که پير سپيد موي گل و لاي رودخانه را بوسيده و از کنار آن (شايد بدون احساس) بالا رفته است و بدون آنکه خارهايي را که گوشت بدنش را ميدريده به کنار زند، چاردست و پا، دل بههم خورده و خون آلود به سوي طاقنماي دايرهاي شکلي رفته، که پيکرة سنگي ببر يا اسبي چون تاج بالاي آن قرار داشته است. اين بنا که روزي به رنگ شعلهها بوده است اکنون خاکستري رنگ به نظر ميرسيد. اين معبد دايرهاي شکل را آتشهاي باستاني خورده و جنگ با بخار بدبويش به حريم مقدس آن تجاوز کرده بود و خداي آن ديگر نيايش بشر را از آن نميشنيد. بيگانه در زير پاية ستون معبد دراز کشيد، آفتاب که از بالا ميتافت بيدارش کرد، از اينکه همة زخمهايش شفا يافته بود هيچ تعجبي نکرد، چشمهاي بيرنگش را بست و نه از ضعف جسماني بلکه با تصميم و اراده خوابيد. خوب ميدانست که اين معبد جاي مناسبي براي تصميم خللناپذير اوست.... (ادامه مطلب)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 85/12/17ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|
