تبليغاتX
عشق فلسفی ، سیاستی عاشقانه

  

 

 

پشیمون شدم از نوشتنشون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 88/06/06ساعت 3 قبل از ظهر توسط m.bluesoul |

 

یه هدیه چقدر روی آدم تاثیر داره

هم وقتی هدیه میگیریم

هم وقتی که به زور یه هدیه رو از آدم میگیرن

مخصوصا اگه تو شادی گرفتن یه هدیه باشی

و بخوان یه هدیه قدیمی رو ازت بگیرن

و صد افسوس که اشک

سالهاست معجزه نمیکند

 

+ نوشته شده در 88/01/11ساعت 0 قبل از ظهر توسط m.bluesoul |

 خدا چیزی جز ناتوانی اراده برای دوست داشتن نیست

وقتی انسان با جامعه پیر؛ فاسد؛ کودن و مردنی میشود؛ شروع به اندیشیدن به خدا میکند، چرا؟

چون مرگ کم کم دارد نزدیک میشود و انسان باید آن را بپذیرد، انسان در حال کناره گیری از زندگیست

زندگی دارد از دستهایش در میرود و او هم نمیتواند کاری انجام دهد

انسان باید مرگ را بپذیرد و خدا حلقه ای برای پذیرش مرگ است

و مرگ تنها از سوی کسانی که ضعیف و ناتوان شده اند پذیرفته میشود

ایده ی خدا از ذهن زنانه آمده است، بودا و مسیح هر دو زن صفت هستند

آنها در حقیقت مذکر نیستند، آنها بسیار انعطاف پذیرند

بودا و مسیح کسانی هستند که شکست را پذیرفته اند

آنها اصلا جنگ نمیکنند، آنها برای بقا نمیجنگند

وقتی آدم جنگ برای بقا را متوقف میکند مذهبی میشود

وقتی اراده برای رسیدن به قدرت کاری انجام ندهد؛ انسان از زندگی بیزار میشود

و میمیرد

و به خدا و کارهای مرتبط دیگر می اندیشد

خدا مخالف زندگیست، زندگی اراده برای به قدرت رسیدن است

زندگی مبارزه است، مبارزه ای دائمی

زندگی ستیز است و انسان بایددر این ستیز پیروز شود

ولی وقتی افراد ضعیف میشوند دیگر نمیتوانند به پیروزی برسند

آن ذهن شکست خورده به سمت مذهب حرکت میکند.

پذیرش مذهب به معنای پذیرش شکست است .........

آدمای خاص تو ذهنم زیادن

ولی نیچه فرق داره ....

این روزا خیلی خستم، خسته تر از اونی که بتونم بنویسم

امروز تولد نیچه است، خواستم چیزی گفته باشم

به ناچار این مطلب رو از جایی نقل کردم

از ابرمرد او نوشتن، ابرمرد میخواد

که من نیستم

حداقل این روزا

 

+ نوشته شده در 87/07/24ساعت 8 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

 

دنياي جديد به قول وبر دنيايي «راز زدايي» شده است. در دنياي مدرن از همه‌ پدیده های اجتماعی راز زدایی و تقدس زدایی شده است. در دنیای قدیم، همه چیزها، حتی چیزهای زمینی، در هاله ای از راز و قدسیت پوشانده شده بود. آدمیان در حجابی از هاله تقدس قرار داشتند. اما دنیای مدرن این هاله را از سر انسان مدرن به پائین، به میان گل و لای خیابان افکنده است هیچ گاه در طول تاریخ، انسان ها در مناسبات و روابط خود به اندازه شفافیت مناسبات در دنیای مدرن، روبروی یکدیگر قرار نگرفته اند. بلکه همواره هاله ای از ابهام در دنیای پیشامدرن بر روابط انسانی حاکم بوده است. نمونه چنین شفافیتی را می توان در کارکرد جدید پول در دنیای مدرن دید. در طول تاریخ از زمانی که اقتصاد به وجود آمد و روابط پولی میان آدمیان برقرار گشت، همیشه به نوعی پول بر روابط انسانی حاکم بوده است. اما دنیای مدرن وجوه دیگری به این پول داد. یکی از این وجوه همان هاله زدایی بوده است. پول در دنیای مدرن نقش متفاوتی از آنچه در سراسر تاریخ بر عهده داشته، ایفا کرده است: نقش تقدس زدایی، غیر شخصی کردن روابط، تقلیل روابط انسانی به روابط پولی و ده ها نقش بزرگ و کوچک دیگر. اما ویژگی اصلی این تقدس زدایی چه بوده است؟ مهم ترین ویژگی آن رفع ابهام از روابط انسانی بوده است.در دوران ماقبل مدرن، ابهام همیشه بر روابط بین اشخاص، وجود داشته است. در دنیای قدیم، این ابهام کارکرد مهمی داشته، و آن هم حفظ اشکال حاکم بر زندگی اجتماعی بوده است. در دنیای سنتی، حتی عینی ترین چیزها نیز در هاله ای از تقدس فرو رفته بود....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 86/06/31ساعت 4 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

  Needs

+ نوشته شده در 86/02/09ساعت 6 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

در آغاز قرن کنونی تقريبا تمامی اين کره خاکی با يک بحران وجودی روبرو شده است. بدين معنی که کمتر انسانی است که گاهی در مورد دليل ادامه حيات خود تآمل نکند. احساس پوچی زندگی يکی از احساسات غالب در جامعه بشری در قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم بوده است. بشر ايمنی ذهنی خود را از دست داده است و پيوسته با  چالش بی معنی بودن رفتار و اعمال روزمره خود و فقدان هدف مشخصی برای زندگی روبرو می شود. 

 به نظر ويکتور فرانکل اين عدم امنيت ناشی از دو مرحله از تاريخ بشری است که در طی آن بشر برای احقاق هويت انسانی خود پشتوانه های ايمنی خود را از دست داده است. نخستين مرحله در ابتدای تاريخ بشری اتفاق افتاد و زمانی را در بر می گيرد که بشر مجبور شد از غرايز حيوانی خود پا را فراتر بگذارد و به جهان اطراف خود نه تنها از ديد نيازهای بقاء ، بلکه از ديدگاه موجودی که بايد خود محيط پيرامونی خود را معنی دهد بنگرد. بدينوسيله بشر از امنيت احساسی که حيوانات با تکيه بر غرايز خود دارند محروم شد. دشواری اين گذار نياز برای برقراری معيارهای نوينی برای رفتار بشری ايجاد کرد که در طولانی مدت به پيدايش و شکل گيری تدريجی سنت، مذهب و رسومات اجتماعی انجاميد. با تکيه بر فرمانهای رفتاری و تعيين رفتار پسنديده و نا پسنديده اجتماعی، بشر موفق شد قواعد زندگی قراردادی خود را جايگزين دستورات ژنتيکی کند و بدينوسيله .......

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 86/02/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط m.bluesoul |

دعای جوجه اردک ها: 

    خداوند مهربان،

 به ما ميزان بی انتهايی آب عطا بفرما. بگذار تا امروز و هر روز باران ببارد. به ما ميزان بی انتهايی کرم و حلزون و ديگر موجودات لذيد ببخشای و تمام موجوداتی را که مغ مغ می کنند حفظ کن و دشمنان ما همچون شکارچيان و روباه ها را در غضب خود قرار بده.                          کارمن دگازتولد

 

هر يک از ما دارای يک جهانبينی است. جهانبينی دستگاه مرجعی کمابيش منسجم و تمام شمول است که از باريکه آن به دنيا می نگريم. جهانبينی تلاشی باورمند برای ايجاد يگانگی و هماهنگی در تماميت تجربه انسانی است. از آنجا که تضاد بيش از حد در دريافتهايمان برای ما اذيت کننده است، ما در جستجوی ساختاری هستيم که به تجربيات زندگی ما انسجام مفهومی ببخشد. برای اکثريت انسانها جهانبينی کاملا مفروض است. اگر در خانواده مسلمان زاده شويم، مسلمان هستيم و اگر خانواده يا گروهی که در آن زندگی می کنيم مسيحی ،يهودی، يا بوديست باشد ما نيز بطور پايه آن جهانبينی را بعنوان هويت خود قبول می کنيم يا حد اکثر جهانبينی را انتخاب می کنيم که ارزشهای پايه اش با جهانبينی ارثی مان هماهنگ باشد. هر جهانبينی موفق شامل تمامی عناصر لازم برای يک زندگی هدفمند و پر معناست: ساختارهای اجتماعی که روابط بيين افراد را تعيين می کنند، نظامهای ارزشی که خوب و بد را تمييز می دهند، معيارهای اخلاقی که رفتار درست را از نادرست تشخيص می دهند، واژگان خاص، افسانه ها، نمادها و قهرمانانی که به هويت گروهی معنی می دهند،  اسطوره هايی که به سوالهای غايی دنيايی که در آن زندگی می کنيم پاسخ می گويند. يکی از اهداف فلسفه اين است که به فرد انسان امکان ايجاد يک جهانبينی کارا می دهد. هر يک از ما دارای جهانبينی پيش پا افتاده ای هستيم که بسياری از عناصر زندگی را تحليل نشده باقی می گذارد. در بسياری از موارد انسجام ظاهری  جهانبينی ما تنها ناشی از ناديده گرفتن تضادهای درون آن است نه عدم وجود تضاد. جهانبينی مناسب بايد انسجام درونی داشته باشد، عملی باشد و از لحاظ شخصی انسان را ارضاء کند. چنين جهانبينی لزوما برای همگان يکسان نيست، بلکه برای هر انسانی يگانه و مخصوص است و حتی همه کسانی که خود را متعلق به يک جهانبينی مشخص می دانند، به مجموعه کاملا يکسانی باور ندارند. فلسفه روش شناسی رسيدن به چنين جهانبينی را در پيش روی هر انسانی قرار می دهد. فرآيندی که به شکل گيری و تکامل پايان ناپذير جهانبينی مطلوب فردی می انجامد را جستجوی فلسفی می ناميم.

بسياری از ما بر اين باوريم که کشور، فرهنگ، نژاد يا کيش ما بر ديگر مجموعه های مشابه برتری دارد. ملی گرايی، قوم گرايی و غرور مذهبی نمادهای بيرونی چنين باوری هايی هستند. پاول هورتون اين تمايل را قوميت-محوری می نامد. دلايل وجودی چنين تمايلی را می توان بصورت زير خلاصه کرد.

 نخست آنکه ما آنقدر به الگوهای فرهنگی خود عادت کرده ايم که الگوهای فرهنگی ديگر ما را جذب نمی کنند. در عين حال چون درکی از معنی و ارزش احساسی رسومات فرهنگی يک بيگانه نداريم، واکنش ذهنی خود را جايگزين می کنيم. در عين حال از دوران کودکی قوميت-محوری در تک تک ما تشويق می گردد و چنين تمايلی دفاع مناسبی در مقابل روبرو شدن با کاستی های فرهنگی ما ايجاد می کند. قوميت-محوری ايجاد اتحاد و وفاداری گروهی و احساس غرور می کند و بدينوسيله ملی گرايی و ميهن پرستی را تشديد می کنند. در بسياری از اوقات قوميت-محوری به تشديد تعصب و رد کورکورانه واقعيتهای فرهنگ خود و فرهنگ بيگانه می انجامد.  از طرف ديگر قوميت-محوری می تواند به بقای فرهنگ و حفظ کسانی که بانيان آن هستند نيز کمک کند، که اين جنبه شايد از معدود نتايج مثبت اين تمايل باشد.

·         ع.م 

 

+ نوشته شده در 86/01/25ساعت 6 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

از کتاب علوم دوم دبستان (شايد هم سوم بود يادم نمی آيد به ياد دارم که نخستين بار با مفهوم سامانه ای حواس پنجگانه (بينايي٬ بويايی٬ شنوايی٬  لامسه و چشايي) آشنا شدم. بعد از آن هم ديگر هرگز به توانايی ها و محدوديت های اين حواس در نشان دادن واقعيت در زندگی بطور آگاهانه فکر نکردم تا اين يکی دو سال اخير. اگر به اين حواس نگاه کنيم مشخص است که وجه ارتباطی ما با حقيقت را تشکيل می دهند. اگر از ديدگاه علمی به حواس بشری بپردازيم می توانيم آنها را بصورت مبدّل در نظر بگيريم. بدين معنی که حواس بشری يک نوع ورودی را به نوعی ديگر (که توسط مغز انسان قابل پردازش است) تبديل می کنند. تمامی ورودی های دنيای اطراف ما توسط حواس ما به انرژی الکتروشيميايی تبديل می شوند و در مسيرهای نورونی جريان می يابند. از پردازش اين سيگنالهای ورودی توسط مغز٬ ما دنيای اطرافمان را تجربه می کنيم.

اگر در نظر بگيريم که يک دنيای حقيقی وجود دارد حواس ما تصويری محدود از آن دنيا را به ما منتقل می کنند که برای ما واقعيت آن دنياست. بدون شک محدوديتهای حواس ما باعث می شود که واقعيت لزوما با حقيقت بيرونی تطابق نکند و تآثير شرايط دريافتی حواس ما بر واقعيت دريافت شده چنان است که به راحتی می توان واقعيتهای گوناگونی درون افراد متفاوت با دريافتهای متفاوت يافت.

سوال اين است که آيا مجموعه واقعيتهای دريافتی همه انسانها را کنار هم بگذاريم و وجه مشترک بين آنها را دريابيم به جايی خواهيم رسيد که ديگر از آن پس در کشف ماهيت اصلی هستی نتوانيم جلوتر رويم؟البته در اينجا بحث من بيشتر بر سر حقيقت فلسفی است که کمی با حقيقت عرفانی متفاوت است. 

 جواب قانع کننده ای برای اين قضيه ندارم فقط يک سری فکرهای اوليه چرا.

با در نظر گرفتن اینکه کمتر از ۲٪ هستی با حواس پنجگانه ما قابل دریافت است٬ کمی عجیب به نظر می رسد که ما بدین اندازه به برداشت خود از واقعیت اطرافمان مطمئنیم. تازه این زمانی می بود که مغز ما بطور کارآمدی می توانست هر آنچه حواس ما حس می کنند را پردازش کند٬ که این هم فرض دور از واقعی به نظر می رسد. سئوالی که پیش می آید این است که در این صورت ما از کجا می دانیم؟ این سئوالی است که علم شناختشناسی یا Epistemology به آن می پردازد. ولی من برای استفاده شخصی خودم یک مدل شناختی بر اساس درکم از فرآیندهای فیزیکی و روانشناختی مغز دارم که بدین گونه است:

مرحله اول: حواس پنجگانه ما (و گاهی ابزارآلاتی که برای سنجش می سازیم) مقدار زیادی داده خام Raw dataرا حس می کنند.

مرحله دوم: مغز ما بر اساس تمرین و آموزش قبلی این داده های خام را مورد پالایش قرار می دهد و داده هایی را که مهم می پندارد را برای پردازش بعدی نگاه می دارد. اگر داده ها مبنی بر وجود خطر برای زندگی ما باشد برای عملکرد سریع (مبارزه یا فرار) به مخچه ارسال می شوند وگرنه به مغز هوشمند (cerebral cortex) فرستاده می شوند.

مرحله سوم: داده های پالاسته filtered data توسط مغز پردازش می شوند و بر اساس اطلاعات (information) موجود در مغز و تصویر ذهنی (mental map) موجود دسته بندی می شوند. در صورتی که داده های جدید بتوانند در ارتباط با اطلاعات قبل قرار گیرند و با تصویر ذهنی ناهمخوانی اساسی نداشته باشند٬ به مجموعه اطلاعات مغز اضافه می شوند. اگر داده های پالاسته با تصویر ذهنی هماهنگی نداشته باشد یا در این مرحله بدور ریخته می شود (در مورد تصویرهای ذهنی خشک و انعطاف ناپذیر) و یا برای بررسی بیشتر پردازش می شوند و حتی(در صورت وجود تصویر ذهنی انعطاف پذیر یا اندیشه نقًاد) به تغییر یا تنظیم تصویر ذهنی موجود می انجامند.

مرحله چهارم:‌ این مرحله همواره اتفاق نمی افتد ولی گاهی با اتصال بیش از پیش یک مجموعه اطلاعات٬ مغز به یک جمعبندی می رسد که میتواند اطلاعات موجود را بصورت مختصرتری و با یک قانونمندی مشترک توضیح دهد. این جمعبندی را بینش یا رخصت (insight) می نامیم. یک مثال شخصی از چنین بینشهایی می تواند این باشد که من چند سال پیش بعد از مدتها جستجو دنبال راه های متفاوتی که انسانها و مکتبهای متفاوت برای رسیدن به معنا پیشنهاد می کردند به ای نتیجه رسیدم که شاید جواب شخصی من باید از یادگیری از بیرون اما از بازپردازش درونی باشد. در همین زمانها بود که روزی به این جملات (ابیات) برخوردم:< سالها دل طلب جام جم از ما می کرد...وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد...گوهری کز صدف کان و مکان بیرون است...طلب از گمشدگان لب دریا می کرد.>با وجود اینکه من کلا به شعر کهن فارسی کمتر از شعر نو علاقه دارم٬ مجموعه وسیعی از تجربیات و برداشتهای خودم در طی سالیان را در این بیت بطور خلاصه بیان شده دیدم. حالا هر زمانی که می خواهم به آن مجموعه برداشتها فکر کنم کافی است به این ابیات کوتاه بیاندیشم.

مرحله پنجم: این مرحله که از مرحله قبلی هم سختتر به نظر می رسد زمانی رخ می دهد که بین بینش ها و رخصتهای متفاوت می توانیم ارتباط یا قانونمندی ایجاد کنیم. در طولانی مدت و با رسیدن تعداد بینشها/رخصتها و ارتباط بین آنها مفهوم خرد درون ما شکل می گیرد. این حالتی است که در آن یک انسان می تواند مجموعه عظیمی از برداشتها و تجربیات خود را به ساده ترین وجه نظم دهد و بیان کند. البته این حالت با ساده اندیشی و امتناع از تفکر نباید اشتباه شود٬ چون گاهی اختصار فکر از نادانی هم می آید :) همینطور باید در نظر داشت که خرد هم بخودی خود مفهومی قراردادی است و هم مفهومی پویا٬ یعنی همیشه قابل رشد.

طی شدن این فرآیند بصورت کامل همواره میسر نیست ولی برای کسانی که دوست دارند رشد کنند بسیار لذت بخش و دلخواه است.

·         ع.م

+ نوشته شده در 86/01/25ساعت 5 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

آگاهی به اين موضوع که کارهای بی شماری را هر روز بدون هدفی روشن و بطور کاملا ناخودآگاه انجام می دهيم، می تواند وجود ما را دچار بحران اساس نمايد. ما همچون عروسکهای خيمه شب بازی توسط ريسمانهای پنهانی که ريشه در نيروهای درونی خارج از کنترل ما دارند، بازی داده می شويم و از يک فعاليت بسوی ديگری می شتابيم. بدون درک واضحی از انگيزه های واقعی درونی مان دليل کارهايمان را نمی فهميم و تمامی تلاشهای روزمره ما احساس ارضا‌ء و غنی شدن زيادی را عايدمان نمی سازد. بدون داشتن تصوير دقيقی از آنچه در زندگی می جوييم در جستجوی چيزی مبهم از اين در به آن در می زنيم. يکی از قسمتهای کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری به اين موضوع می پردازد. شازده کوچولو در اينجا به يک مآمور تعويض خطوط راه آهن بر می خورد.  

 شازده کوچولو گفت «صبح بخير!» .

مآمور راه آهن جواب داد  «صبح بخير!»

شازده کوچولو پرسيد  «اينجا چکار می کنين؟»

مآمور جواب داد «من مسافرين رو در دسته های هزارتايی دسته بندی می کنم، يعنی قطارهايی که اونا رو حمل می کنن به اين ور يا اونور می فرستم، گاهی به راست،‌گاهی به چپ.» و در همين آن يک قطار سريع السير با چراغهای روشن از کنار اتاقک مآمور با صدايی رعد آسا گذشت.

شازده کوچولو گفت:«مثل اينکه اينها خيلی عجله دارند. دنبال چی می گردن؟»

مآمور جواب داد «نمی دونم. حتی مهندس لوکوموتيو هم اينو نمی دونه»

 و دوباره قطار سريع السير دومی در جهت مخالف از کنار اتاقک مآمور گذشت.

شازده کوچولو پرسيد  «اه،‌اينها به اين زودی برگشتن؟»

مآمور جواب داد «نه، اين همون قطار نيست، اين قطار مسير برگشته»

شازده کوچولو پرسيد  «يعنی اونجايی که بودن راضی نبودن؟»

مآمور جواب داد «خوب هيچکس اونجايی که هست راضی نيست.» و  دوباره قطار سريع السير سومی با صدای رعد از کنار اتاقک مآمور گذشت.

شازده کوچولو پرسيد  «اينها دارن دنبال مسافرهای قطار اول ميرن؟»

مآمور جواب داد «نه اينها دنبال هيچ چيز خاصی نيستن. احتمالا يا همه خوابن يا دارن خميازه می کشن. فقط بچه ها هستن که صورتشون رو به شيشه چسبوندن، دارن بيرون رو نگاه می کنن.»

شازده کوچولو گفت«فقط بچه ها می دونن دنبال چی هستن. می تونن ساعتها وقتشون رو با يک عروسک تلف کنن و براشون خيلی مهم بشه. وقتی هم که اونو ازشون بگيری گريه می کنن...»

مآمور گفت «خوش بحالشون» 

·         ع.م   

 

+ نوشته شده در 86/01/24ساعت 8 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

در پيگيری مباحث عدالت، به سده­ی بيستم و آرای کارل رايموند پوپر فيلسوف اتريشی­تبار انگليسی می­رسيم. پوپر با برآمد حکومت­های تام­گرا (توتاليتاريستی) در اروپا، دو اثر مهم خود يعنی «جامعه­ی باز و دشمنان آن» و نيز «فقر تاريخگرايی» را که شالوده­ی فلسفه­ی سياسی او را می­سازند، منتشر ساخت. اين دو اثر، تلاش وی را در دفاع از آزادی، مقابله با جنگ و طرد انديشه­های سياسی تام­گرايانه و اقتدارطلبانه نشان می­دهند.

پوپر متفکرانی را که با انديشه­های خود عملا" در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومت­های جبار بوده­اند، «پيامبران کاذب» می­نامد و تأکيد می­کند  که ما بايد در انتقاد از ميراث فرهنگی خود روشن سخن بگوييم و عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنيم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای سنگين مرتکب شده­اند و تسلط فکريشان هنوز مايه­ی گمراهی انسانهاست. «پيامبران کاذب» در آثار پوپر با دقتی سنجشگرانه رديابی می­شوند و سرانجام در مقابل قاضی دادگاه عقل قرار می­گيرند. افلاطون و هگل دو تن از متفکرانی هستند که پوپر آنان را سزاوار سرزنش­های تند می­داند و انديشه­هايشان را در خدمت دشمنی با آزادی و عروج نظام­های تام­گرا (توتاليتر) ارزيابی می­کند.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/12/10ساعت 9 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

در بررسی موضوع عدالت، نگاهی گذرا به آرای کارل مارکس (Karl Marx) از متفکران جنبش سوسياليستی سده­ی نوزدهم می­افکنيم. کارل مارکس در آغاز ملهم از فلسفه­ی روشنگری اروپا و انديشه­ی اعتقاد به پيشرفت در آن و بويژه ايده­های راديکال ـ دمکراتيک انقلاب فرانسه بود. وی در مکتب هگل فلسفه آموخت و جزو جناح چپ پيروان او بود. بعدها با حفظ هسته­ی ديالکتيکی فلسفه­ی هگل، از ديدگاهی ماترياليستی به نقد ايده­آليسم آن پرداخت.

در حاليکه هگل تاريخ را تکامل «روح جهانی» می­فهميد، برای مارکس تاريخ، مناسبات توليدی مادی و پيامدهای آن و از همان آغاز تاريخ پيکار طبقاتی است. يکی ديگر از شالوده­ها­ی فلسفی مارکس، ماترياليسم فويرباخ است که تأثيری انکارناپذير بر وی داشته است. اما مارکس به دليل بيگانه بودن آن با عمل و واقعيت اجتماعی، به نقد آن می­پردازد. مارکس از جمله در يازدهمين تز خود درباره­ی فويرباخ تصريح کرده است که: «فيلسوفان صرفا" جهان را گوناگون تفسير کرده­اند، اما موضوع بر سر تغيير آن است ...(ادامه مطلب)».

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/12/03ساعت 9 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

جان استيوارت ميل متفکر انگليسی سده­ی نوزدهم، از برجسته­ترين نمايندگان آموزه­ی ليبرالی فايده­باوری (Utilitarism) است. آموزه­ای که معيار در حوزه­های اخلاق، سياست و اقتصاد را در فايده می­داند. بنيانگذاران اين مکتب «جرمی بنتهام» (Jeremy Bentham) و «جيمز ميل» (James Mill) پدر جان استيوارت ميل بودند. آنان در آموزه­های خود امر نيک و سودمند را يکی می­دانستند. سودمند آنچيزی بود که در مقياسی بالا خوشبختی ايجاد کند.

بنابراين مطابق آموزه‌ی آنان، هدف کنش انسانی بايد ايجاد بيشترين حد سعادت برای بزرگترين تعداد ممکن از افراد جامعه باشد. فايده مبنای همه‌ی فضيلت‌هاست و ارزش‌های ما با سمتگيری به سوی لذت تعيين شدنی است. بنابراين اخلاق مبتنی بر وظيفه و ايده‌آل کمال انسانی ممکن نيست.

جان استيوارت ميل که از نظر فکری در مکتب «فايده‌باوری» پرورش و رشد يافته بود، بعدها در آموزه‌های نخستين آن تجديدنظرهايی کرد و موضوع عدالت اجتماعی را به يکی از مهم‌ترين مباحث سياسی و اقتصادی خود تبديل ساخت.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/11/26ساعت 9 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

در بررسی موضوع عدالت، به سده­ی هجدهم می­رسيم. از متفکران اين سده، نگاهی به آرای ژان ژاک روسو (Jean-Jaques Rousseau) فيلسوف سوئيسی در مورد عدالت خواهيم افکند. روسو يکی از نمايندگان برجسته­ی روشنگری و همزمان منتقد آن است، چرا که وی در ژرفکاوی­های خود صرفا" معطوف به خرد نيست، بلکه جايگاه ويژه­ای برای طبيعت و احساس آدمی قائل می­شود.

روسو در دو اثر خود يعنی «دومين گفتمان: درباره­ی خاستگاه و بنيادهای نابرابری ميان انسان­ها»، و بويژه در «قرارداد اجتماعی» به تأمل و بررسی درباره­ی موضوع عدالت می­پردازد.

روسو که مانند هابس در سنت «قرارداد» می­انديشد، در «دومين گفتمان» خود که در سال ۱۷۵۵ تحرير شده است، به بازنمود نابرابری و بی­عدالتی اجتماعی می­پردازد. به نظر او افراد در «وضعيت طبيعی» پيش اجتماعی، در شرايط مساوی می­زيستند و آزاد بودند. اما عمدتا" در نتيجه­ی خودپرستی و پيدايش مالکيت خصوصی، وارد «وضعيت اجتماعی» شدند که وضعيتی مبتنی بر نابرابری و عدم­آزادی است. اين نابرابری اجتماعی هر انسانی را از خودبيگانه می­کند.

به عقيده­ی روسو، در گذر زمان، افرادی که ثروت اندوخته بودند برای حفظ مالکيت و موقعيت خود، با افراد فقير بر سر قوانينی توافق کردند که مبتنی بر عقد قرارداد اجتماعی نبود، يعنی چيزی که می­بايست بنياد جامعه­ای جمهوريخواهانه باشد. دولتی که نتيجه­ی از خودبيگانگی فرد در جامعه است، محصولی است در خدمت تثبيت اختلافات و نابرابری­ها و در خدمت ويرانی آزادی طبيعی و تحکيم خودکامگی.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/11/19ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

در پيگيری مباحث مربوط به عدالت، به دوران جديد و آرای توماس هابس (Thomas Hobbes) فيلسوف انگليسی سده‌ی هفدهم و دوره‌ی آغازين عصر روشنگری می‌رسيم. توماس هابس که می‌توان وی را پايه‌گذار نظريه‌ی دولت مدرن دانست، در فلسفه‌ی سياسی خود، درک از نظم سياسی عادلانه‌ را به گونه‌ای ريشه‌ای دگرگون می‌سازد. هابس در مهم‌ترين اثر خود «لوياتان»، به دقت به ترسيم خطوط اصلی سرشت، صورت و قدرت دولت مدنی می‌پردازد.

وی که تحت تأثير شکوفايی دانش‌های طبيعی عصر خويش است، در ژرف‌انديشی‌های خود تلاش می‌کند تا با دقت آن قواعدی را ارائه دهد که بر اساس آنها انسان‌ها بتوانند در يک نظم سياسی بی‌منازعه و عادلانه زندگی کند. وی به اين منظور نخست در ذهن خود ساختار دولت را کاملا" تخريب می‌سازد تا سپس با بررسی و کاوش تک تک اجزای آن، آن را از نو بازسازد. به نظر هابس، غايت همه‌ی دولتها چيزی جز برقراری صلح و عدالت نيست. بنابراين مطابق مدل نظری او، بايد نظامی صورت تحقق پذيرد که چنين غايتی را برآورد.

برای هابس، انسان به مثابه کارمايه‌ی دولت، ذاتی مطلقا" خودخواه و تحت جبر آرزوها و بيزاری‌های خويشتن است. هابس قاطعانه با اين نظر ارسطو ـ که بعدها در سده‌های ميانه در آرای توماس‌آکوين نيز مطرح می‌شود ـ به مخالفت برمی‌خيزد که انسان طبيعتا" موجودی سياسی و اجتماعی است.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

سده­های ميانه را از منظر تاريخ انديشه به دو دوره­ی «پاتريستيک» و «اسکولاستيک» تقسيم می­کنند. ما در پيگيری انديشه­های مربوط به عدالت، به آرای آگوستين (سده­ی چهارم ميلادی) و توماس آکوين (سده­ی سيزدهم ميلادی) که در واقع برجسته­ترين يزدان­شناسان عصر خود می­باشند، اشاراتی خواهيم کرد.

بدوا" بايد گفت که درک از مفهوم عدالت در سده­های ميانه، عمدتا" متأثر از انديشه­ی يونانی و حقوق رومی و پيش از هر چيز آموزه­های افلاطونی و ارسطويی است. در آموزه­های آگوستين، عدالت ملهم از انديشه­ی افلاطونی، چونان فضيلتی اصلی فهم می­شود. آگوستين در بينش خود تحت تأثير انديشه­های افلاطون، ذات عدالت را در عشق به عالی­ترين ايده­ی نيک، يعنی عشق به خداوند می­دانست. مطابق تقسيم­بندی آگوستين، عالی­ترين قوانين، «قوانين جاودانی» هستند که در آموزه­های کتاب مقدس آمده­اند و تجسم خرد و اراده­ی الهی می­باشند. در مرتبه­ی دوم «قوانين طبيعی» قرار دارند که  تصوير و انگاره­ای از قوانين جاودان هستند و به صورتی مشخص در آگاهی انسان جای گرفته­اند. و در نازل­ترين مرتبه «قوانين زمانی» قرار دارند که چيزی جز قوانين موضوعه نيستند و در هر زمانی از طريق انسان قانونگذار وضع می­شوند و دستورات و ممنوعات را تعيين می­کنند. به باور آگوستين، قوانين موضوعه تنها زمانی الزام­آور و متعهدکننده هستند که بر قوانين گروه اول يعنی «قوانين جاودانی» الهی مبتنی باشند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/11/05ساعت 10 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

کشورگشايی‌های اسکندر مقدونی، مرزهای جغرافيای سياسی دنيای کهن را در هم ريخت و گسترش حيات معنوی و فرهنگی يونان باستان را در بخش عمده‌ای از جهان آن روز به دنبال آورد. صورت‌های انديشه، دانش و هنر، آنگونه که در دنيای يونانی و در ميان اقوام گوناگون آن تکوين و تکامل يافته بود، تدريجا" اهميت و ارزش «ملی» خود را در محدوده‌ی يک تمدن شکوفا از دست داد.

دوره‌ی تازه‌ای آغاز شد که در آن، تبديل ارزش‌های ويژه‌ی فکری ـ فرهنگی يونانی، به ارزش‌های عمومی انسانی در گستره‌‌ای پهناور، جايگاه پر اهميتی داشت. آيين‌های کشورداری و نظام‌های سياسی آزموده شده‌ی يونانی، در مقابل صورت‌های حکمرانی تازه که می‌بايست به نيازهای غايتمندتر اداره‌ی سياسی جامعه در پهنه‌ای عظيم و بيرون از محدوده‌ی دولتشهرها پاسخ مناسب دهند، رنگ باخت. از اين دوره‌ی جديد در تاريخ انديشه، به عنوان عصر يونانی‌مآبی (هلنيسم) ياد می‌کنند.

تنها چند دهه پس از مرگ ارسطو، سيستم‌های فلسفی تازه‌ای پديدار شدند که مهر و نشان اين عصر را بر پيشانی داشتند و تدريجا" انديشه‌های افلاطون و ارسطو را به حاشيه راندند. مهمترين آنها، مکتب‌های رواقی، شک‌گرايی و اپيکوری بودند. در واقع می‌توان گفت که آموزه‌های فلسفی افلاطون و ارسطو، رونق واقعی خود را خيلی ديرتر تجربه کردند: افلاطون‌گروی در انديشه‌های نوافلاطوني واپسين سده‌های دوران باستان، و ارسطوگروی در فلسفه‌ی مدرسی (اسکولاستيک) سده‌های ميانه.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/10/28ساعت 9 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

بيشترين تأثير را در تکامل بعدی مفهوم عدالت، ارسطو يا آريستوتلس (۳۸۴ ـ ۳۲۲ پ.م.) ديگر فيلسوف کلاسيک يونان و شاگرد افلاطون گذاشت. ارسطو ايده‌ی افلاطونی درباره‌ی عدالت را با آموزه‌ی حق‌طبيعی پيوند می‌زند. طبيعتِ يک برابرايستا برای او، صورت کمال يافته‌ی واقعيت آن است. بنابراين، طبيعتمندی، بيانگر بهترين وضعيت يک شئی است.

گفته بوديم که پرسش کانونی در فلسفه سياسی کلاسيک يونان، پرسش از ذات عدالت و شرط‌‌های تحقق آن است. به همين دليل برای ارسطو نيز مانند افلاطون، مسأله‌ی اصلی تعيين بهترين نظم سياسی برای دولتشهر (پوليس) است. برای ارسطو نيز مانند افلاطون، عدالت يک فضيلت است. اين فضيلت نزد وی از آنچنان اهميتی برخوردار است که کتاب پنجم «اخلاق نيکوماخسی» را يکسره به آن اختصاص می‌دهد. در همين اثر است که ارسطو تلاش می‌کند کل نظم دولتشهر را برپايه‌ی مفاهيم فضيلت بازسازی کند. به اين منظور، نخست به تبيين مفهوم فضيلت می‌پردازد.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/10/21ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

چرخش از تفکر کيهان‌شناختی (کوسمولوژيک) به انسان‌شناختی (آنتروپولوژيک) که در انديشه‌ی سوفيست­ها آغاز شده بود، با سقراط (۴۶۹ـ۳۹۹ پ.م.) ژرفش يافت. سقراط به خرد جهانی اخلاقی، باوری غيرانتقادی نداشت و از طرف ديگر خواهان فراتر رفتن از سوبژکتيويسم و نسبيت‌گرايی سوفيستی بود. او در پی نفوذ به سپهر حقيقت عينی بود و در ژرفای آدمی به دنبال چنين چيزی می‌گشت. از همين رو شعار سقراط اين بود: «خودت را بشناس!». به نظر سقراط قانون طبيعی در درون انسان است و نفس انسان، معيار اخلاقی را به دست او می‌دهد. اين معيار حتا در زمانی که مرجع اقتدار بيرونی متزلزل می‌گردد، همچنان پايدار می‌ماند.

افلاطون يا پلاتون  (۴۲۷ـ۳۴۷ پ.م.) فيلسوف بزرگ کلاسيک يونان و شاگرد سقراط نيز به دنبال آنچنان محتواهای فکری می‌گشت که صرفا" ناشی از نظرياتی ذهنی نباشند، بلکه دانشی با اعتبار عمومی را دربرگيرند، از جهان نامطمئن حسی فراتر روند و جاودانه پايدار باشند. افلاطون اين سپهر حقيقت بی‌ترديد را در جهان ايده‌ها يافت. ايده‌های افلاطونی، هستنده‌های واقعی هستند. تصاوير اوليه، مُثُل‌ها، سرمشق‌ها، نمونه‌های کامل و کهن‌الگوهايی هستند که پديدارهای جهان حسی از روی آنها ساخته شده‌اند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/10/14ساعت 3 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

در گذر از انديشه‌ی اسطوره‌ای به انديشه‌ی عقلانی و در نگرورزی‌های فلسفی آغازين، از نام اسطوره‌ای الهه‌ی عدالت (dike)، تدريجا" مفهوم يونانی عدالت (dikaiosyne) شکل می‌گيرد. تلاش در تبيين مفهومی، نخستين بار نزد آناکسيماندر (Anaximander) فيلسوف ملطی سده‌ی ششم پيش از ميلاد متجلی می‌گردد. از استاد وی تالس (Tales) نوشته‌ی مکتوبی در دست نيست، اما از آناکسيماندر دو پاره‌ی مکتوب موثق به صورت گزينسخن بر جای مانده، که در عين حال نخستين نوشته‌ی يونانی به نثر است.

عدالت جزو ذات همه‌ی اشياء است، زيرا آنها در صورت بي‌عدالتی نسبت به يکديگر، طبق نظم زمان سزاوار توبه و انتقام خواهند بود. آناکسيماندر بر اين انديشه بود که هستی و نظم يا «هستن و بايستن» امری واحد را تشکيل می‌دهند. برای وی، برجاهستی، بيانگر حق برجا بودن و ادعايی برای موجوديت خويشتن است. بنابراين بايد ديگری را در آنچه که هست و آنگونه که هست محق دانست.

انديشه‌ی مشابهی نزد پارمنيدس (Parmenides) ديگر فيلسوف همين سده وجود دارد که می‌گفت ...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/10/07ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

انديشه‌های «پيش‌مفهومی» در مورد عدالت:

پيش از پرداختن به موضوع اصلی، بايد روشن کنيم که منظورمان از انديشه‌ی پيش مفهومی چيست؟ انديشه‌ی پيش مفهومی، يعنی تفکری که هنوز چگالی مفهومی نيافته، در مورد موضوع يا برابرايستايی. چنين انديشه‌ای خود را معمولا" در کاربرد زبانی روزمره متبلور می‌کند، يعنی در آنجا که واژه‌ای به آنچنان ميدان معنايی دست می‌يابد که کاربرد آن در آن ميدان، به عنوان عادی و درست تلقی می‌گردد.

پس اگر آنچه که از واژه‌ای مورد نظر است، در آن ميدان معنايی قرار گيرد که زبان مربوطه آن را از پيش ترسيم کرده است، معمولا" فهميده می‌شود. در کاربرد زبانی، واژگان با تصوراتی معين و اکثرا" تأکيدات ارزشی کم تا بيش مثبت و منفی در پيوند هستند. خود کاربرد عمومی زبان، با اين آگاهی همراه نيست که واژه‌ی مورد نظر چگونه تشکيل شده و در کدامين رابطه با واژگان مورد نظر ديگر قرار دارد. رويکرد روحی کسی که واژه‌ای را مورد استفاده قرار می‌دهد، در وضعيت‌های معمول زبانی تأمل شده نيست و بنابراين انديشه‌ی او در اينسوی آستانه‌ی تفکر مفهومی قرار دارد و به اين معنا «پيش مفهومی» است.

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/09/30ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

عدالت يکی از مفاهيم چندسويه و پرمعنا در حوزه‌های فلسفه‌ی سياسی و فلسفه‌ی حق است. واژه‌ی عدالت که عملا" با همه‌ی امور حيات اجتماعی مربوط می‌گردد، نه تنها در مطالبات سياسی، بلکه پيش از هر چيز در ميثاقهای مهم حقوقی مانند قوانين اساسی و قراردادهای بين المللی بازتاب می‌يابد. اما مفهوم عدالت عليرغم تلاشهای فکری گوناگون، همواره در غباری از ابهام قرار داشته است. تا کنون نه آموزه‌های سياسی و ايدئولوژيک قادر به روشن کردن دقيق آن شده‌اند و نه حتا در کاربرد زبانی روزمره، معنای ثابتی از آن افاده می‌شود.

عدالت به معنای دادگری، واژه‌ای است که در بسياری از زبانهای اروپايی از واژه ی «حق» مشتق شده است و در ميدان معنايی اين واژه قرار می‌گيرد.  صفت «عادلانه» معمولا" برای تأييد احساس برحق بودن رفتاری، قضاوتی و يا وضعيتی به کار می‌رود. مثلا" هنگامی که پاداش يا جريمه‌ای را در مورد کسی سزاوار بدانيم، يا بخواهيم شخصيت انسانی را که منصف و غيرجانبدار است توصيف کنيم، يا اقدامی و امری را در سازگاری با قواعد اجتماعی ببينيم، و يا رويکرد و رفتاری را شايسته و بايسته ارزيابی کنيم. در مجموع می‌توان گفت که واژه ی «عادلانه» معمولا" برای داوری مثبت نسبت به رفتار يک انسان، يک هنجار و يا يک نظام اجتماعی يا سياسی مورد استفاده قرار می‌گيرد.

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/09/23ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

خاستگاه حق
هارت در یكی از نوشتههای اساسیاش حق را به لحاظ منشأ و خاستگاه آن بر دو نوع تقسیم میكند. حقی كه موجودیت آن ناشی از یك عمل ارادی انسانهاست. حقی كه بدون دخالت ارادة انسانی هست و موجودیت دارد. آن حق اول را هارت حق اختصاصی مینامد. چراكه ناظر است به روابط یك فرد معین دربرابر افراد معین دیگر، و آن دیگری را حق عمومی مینامد. چراكه آن اختصاص به احدی ندارد بلكه عموم افراد اجتماع از آن بهرهمند میباشند. حق اختصاصی، بلاواسطه یا بواسطه، از یك عمل ارادی تولد مییابد برخلاف حق عمومی كه اراده را در ایجاد آن دخالتی نیست، حقی است كه به صرف انسان بودن برای انسان حاصل میشود و از همین رو میتوان آن را ?حق طبیعی? هم نامید. چه هیچكس در آفریدن آن دست نداشتهاست و هیچكس هم نمیتواند آن را از انسان بگیرد.
وقتی میگوییم كسی حق دارد درواقع صلاحیتی برای او قایل میشویم؛ صلاحیت اینكه اگر بخواهد بتواند آزادی یك كس دیگر را محدودگرداند. بدین معنی كه او را به كاری وادارد، یا از كاری بازدارد. .....

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/09/16ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul |

مسألهای به نام سوءاستفاده از حق
اینك اصل چهلم قانون اساسی را كه پیشتر آوردیم یكبار دیگر میخوانیم:
«
هیچكس نمیتواند اعمال حق خویش را وسیلة اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قراردهد».
این اصل ناظر به مسألهای است كه تقریباً یكصدسال پیش وارد قلمرو مباحث علم حقوق گردید؛ یعنی بحث از حقی كه به كارگیری و استفادة از آن وسیلة زیان وارد آوردن به دیگری یا تجاوز به منافع عمومی قرارگرفتهباشد. اما اصول دیگری كه برشمردیم مربوط میشود به آنچه كه «حقوق و آزادیهای فردی و سیاسی» خوانده میشود. این حقوق و آزادیها كه در قانون اساسی امروزین ما آمدهاست. سابقة آن را درقانون اساسی پیشین ایران داریم و درسطح جهانی، بحث از این حقوق و آزادیها در دیباچة قوانین اساسی بسیاری از كشورها و نیز در اسناد بینالمللی حقوق بشر جای گرفتهاست كه سابقة آنها به بیش از دویست سال پیش میرسد. نكتة درخور توجه این است كه این بحث، چه در سطوح ملی و چه در سطح جهانی، همواره به دنبال دگرگونیهای ژرف اجتماعی و سیاسی مطرح گردیده و صفحهای نو از زندگی جوامع بشری را رقم زده است. ......


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/09/09ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

حقِ خدا و حقِ انسان
اختلاط در این دو معنی متخالف حق به ریشة عبری كلمه برمیگردد. اصل عبری حق به معنی حكم است؛ چیزی كه از سوی خداوند مقررگردیده و آن اعم است از «حقٌلی» یا حقی كه به نفع من است و اختیار آن دردست من است و «حق علیّ» یا حقِ برمن كه رعایت آن برمن واجب است و زمام آن دردست من نیست. «حقٌلی» دربرابر كلمة فرنگی droit یا right قراردارد و «حقٌعلیّ» یا تكلیف معنی devoir یا duty را افاده میكند. فقهای اسلام از اولی به عنوان حقالناس و از دومی به عنوان حقالله تعبیر كردهاند. حقالناس حكمی است كه اعمال یا اسقاط آن با خود انسان است. میتواند آن را بهكارگیرد و میتواند از آن چشم بپوشد،مانند حق قصاص، برخلاف حقالله كه اختیار آن دردست انسان نیست، مانند نماز و روزه و عدّه طلاق برای زن.
فقها در كوششی برای رفع این اختلاط گفتهاند كه حق یك معنی عام دارد و یك معنی خاص. در معنی عام حق تمام احكام شرع را، چه تأسیسی و چه امضایی، شامل میشود، اما در معنی خاص حق سلطنت و اختیاری است كه برای كسی برقرارشده و او كه ذینفع است میتواند آن را اعمال كند و نیز میتواند از آن صرفنظر نماید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/09/02ساعت 4 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

حق از دیدگاه رئالیستها
حقوقدانان مكتب رئالیسم آمریكا میگویند حق تعبیری است كه با استفاده از آن پیشگوییهای خود را دربارة رفتاری كه ممكن است دادگاهها در پیشگیرند بیان میكنیم. مثلاً وقتی میگوییم «الف حق دارد صدتومان از ب بگیرد» میخواهیم به شنونده تفهیم كنیم كه اگر اختلاف میان الف و ب به دادگاه بكشد، دادگاه ب را اجبار به پرداخت آن پول خواهدكرد. رئالیسهای اسكاندیناوی گاهی نیز جلوتر میروند و میگویند حق اصلاً معنایی ندارد. در همان مثال بالا كه میگوییم «الف حق دارد صدتومان از ب بگیرد» فرض كنیم كه ب ادعای الف را نپذیرد و الف ناگزیر به دادگاه مراجعه كند، اما احقاق حق در دادگاه كار سرراست و سادهای نیست كه مراد الف به محض مراجعه حاصل شود. الف باید عقباتی را طی كند. مقررات آیین دادرسی داریم كه حركت الف باید با آنها تطبیق دادهشود، بعد دلایل اثبات دعوی داریم كه الف باید از عهدة آنها برآید و سپس مسأله قواعد قانونی داریم كه باید مبنای حكم دادگاه قرارگیرد. معلوم نیست كه فهم الف از قاعدة مورد استناد با فهم قاضی مطابقت داشتهباشد و معلوم نیست كه قاضی در مقام تطبیق قاعده با مصداق درمورد دعوی حكم به نفع الف بدهد. الف ممكن است درهریك از سه مرحله كه به آنها اشاره كردیم بلغزد و دعوی را ببازد. دراین صورت الف چه در دست دارد؟ هیچ. پس آن حق كه ما برای الف قایل بودیم و آن را به قول قدما چیزی نامریی و مستقل از رفتار وتلقی مردمان، چیزی برتر از اقرار و انكار طرفین دعوی و فراتر از رد و قبول قاضی دادگاه میدانستیم كجاست؟ معلوم میشود كه حق برخلاف آنچه گفتهاند و شنیدهایم هیچ واقعیت عینی ندارد. حق یك آرمان بلكه یك پندار یا قدرت خیالی بیش نیست


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/08/25ساعت 3 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

 حق: امتیاز و اختیار
حالا این دو بیت معروف را از مثنوی جامجم اوحدی مراغهای میآوریم:
واجب آمـد برآدمـی شـش حق اولـش حـق واجب مطلق
بعد از آن حق مادر است و پدر و آن استاد و شاه و پیغمبر
اینجا شاعر از شش «صاحب حق» سخن میگوید و مارا در برابر سؤالی كه در آغاز بحث مطرح كردیم میگذارد. آن چیست كه خدا و شاه و پیغمبر دارند، پدر و مادر و استاد نیز دارند. و شاعر مراعات آن را واجب میشمارد؟ با اندكی تأمل درمییابیم كه اینجا سخن از امتیازی در میان است كه وجدان دستهجمعی آدمیان آن را به رسمیت میشناسد و میپذیرد و چون چنین است شاعر مارا به مراعات آن فرا میخواند.
آدمی برای خدا و پیغمبر و شاه (حكومت) و پدر و مادر و استاد «امتیازی» قایل است كه همگان باید آن را محترم بدارند. «حقی» قایل است كه همگان مكلف به رعایت آن میباشند. اینجا دیگر معنی حق در برابر ناسزا، نادرست یا باطل قرارنمیگیرد. اینجا حق در مقابله با تكلیف است. ......


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/08/18ساعت 5 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

 

واژههایی در زبان هست كه بار معنایی آنها هم سنگین و هم متنوع است. حق یكی از این واژه هاست. معنایی كه این واژه در ذهن ما القا میكند چندان سیّال و چندان غنی و پیچیده است كه معمولاً وقت و حوصله و دقت كامل را از ما میگیرد و چه بسا كه از كاربرد آن با یك تصور مبهم و ناروشن خرسند میشویم. این جملة معروف را شنیدهاید كه میگوید: «حق گرفتنی است نه دادنی». كمتر میتوان اطمینان داشت كه گوینده و شنوندة این جمله به روشنی بدانند كه از چه سخن میگویند. آن چیست كه گرفتنی است و دادنی نیست؟ میدانیم كه صحبت از امری خوب و مطلوب و سودمند و دلپذیر است. چیزی را میخواهیم اما تصوری كه از آن درذهن ما نقش میبندد سخت ناروشن و ابهامآلود است. واژة حق چه در تبادل عام، یعنی زبان مردم كوچه و بازار، و چه در زبان نویسندگان و ادیبانو اهل علم بیشتر به صورت اسم بهكاربردهمیشود. درهمان جملة بالا «حق گرفتنی است نه دادنی» حق به صورت اسم بهكاررفتهاست. اما وقتی میگوییم «سخن حق تلخ است» این كلمه درمقام صفت قرارگرفتهاست. درزبان عربی حق به صورت فعل هم به كار میرود كه ما در بحث كنونی نیاز نداریم به آن بپردازیم. گفته میشود «فلانی حقش آن نبود كه با او كردند»؛ یعنی این نه سزای او بود.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 85/08/11ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |