تبليغاتX
عشق فلسفی ، سیاستی عاشقانه

این دیالوگیست بین من و یاسمن* در باب خداشناسی:

من: خدا رو میشناسی؟

یاسمن: آره

من: خدا کیه؟

یاسمن: خدا پیامبره

من: پیامبر کیه؟

یاسمن: من کتاباش رو دارم

من: اسم کتاباش چیه؟

یاسمن: آهو - پر - بچه ها - کلاغ

من: بیشتر از خدا برام بگو

یاسمن: خدا چون ما رو دوست داره اسمش رو گذاشتیم خدا

من: چه شکلیه؟

یاسمن: روحش رفته پیشه همه

من: خدا مگه روح داره؟

یاسمن: آره روح داره، صورتشم نیست

من: یعنی چی صورتشم نیست؟

یاسمن: صورتشم رفته پیش روح خودش

من: اگه بپرسم خدا چه شکلیه، برام میگی؟

یاسمن: یه لباس سبز داره، دو تا دست داره، پا داره، لپ داره، لب داره، یه مقنعه هم سرش کرده

من: کجا زندگی میکنه؟

یاسمن: خونشون

من: خونشون کجاست؟

یاسمن: اون دور دورا، باید عکسشو بکشی، خونش آبیه، یه پرده هم داره، یه پجره هم داره، یه در بزرگ هم داره، پوست خدا سفیده، عینک نداره چون خورشیدیه همه جاش، چشم که نداره، همه جاش خورشیدیه

من: خدا رو دیدی تا حالا

یاسمن: نه

من: فکر میکنی ببینیش؟

یاسمن: نه آخه رفته اون دور دورا که ما نبینیمش

من: چرا میخواد نبینیمش؟

یاسمن: اگه ما ببینیمش روحش میوفته پایین تو خونمون اونوقت دیگه هیچوقت ما از خونمون نمیریم بیرون......

* یاسمن خانم، برادر زاده ی 5 ساله ی من هستند.

+ نوشته شده در 88/02/02ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul |