سلام به چشمانی که این سلام را حس خواهند کرد و تمام دوستانی که از وجودشون احساس شادی میکنم آری زندگی هنوز هم جاریست امید دارم سال ۸۷ را به نهایت قدرت، آرام بازی کنید 

+
نوشته شده در 86/12/29ساعت 10 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

این داستان کمی طولانیه، مزاحم نباشم یه وقت فصل اول چند صدای باریک از دالانهای بلند و پر پیچ و خم، فرار کردند و سرانجام به گوش من پناهنده شده، مدام قلقلکم می دادند. دالانهایی که هرگز ندیدمشان و همیشه در پرده ای از ابهام به من می خندیدند و من از این همه ابهام به خود می لرزیدم. "داداش آتیش داری... بووووق...برو کنار دیوونه ی (!!!) مگه با توی (!!!) نیستم! آخه وسط خیابون جای سیگار روشن کردنه؟ ای آدم (!!!)...ویژژژژژژژ ...." انگار نه انگار ساعت دوازده شب است. ولی درنهایت سکوت برنده شد و آرامش دوباره برقرار. نورها خاموش، چشمها مدهوش، گوشها بدون درپوش و در این ظلمت شب، من به شکوه پرواز پشه می اندیشیدم که در حسرت مکیدن جرعه ای از وجودم، لحظه ها را متر می کرد و من او را تماشا. فصل دوم همه جا خاموش، تنها چراغی کوچک، آن هم بهر مطالعه، مطالعه و کمی موسیقی چاشنی کار. بعد از یک روز پرکار و خستگی های پربار، هیچ چیز لذیذتر از مطالعه ی قبل از خواب نیست. البته به جز یه فیلم خوب یا یک موسیقی خوب یا یک گفت و گوی خوب یا یک فکر خوب یا یک اتفاق خوب یا هر چیز خوب دیگه ای! بنابراین اصلاح میکنم: هرچیزی میتونه به اندازه ی مطالعه لذت بخش باشه (ولی مطالعه از جنسی دیگر است! چیزی شبیه به پرواز) و اینبار توپ در زمین افسانه ها و قرعه به نام شاهکار تالکین افتاد: ارباب حلقه ها. قسمتی از ارباب حلقه ها را می خواندم، بخش نخست (یاران حلقه) از سه گانه ی فرمانروای حلقه ها، فصل سوم: سه همسفر، صفحه ی 165: صدایی آمد " آنجا ساکت دراز کشدند. فرودو چند ثانیه ای مکث کرد، کنجکاوی یا حسی دیگر، با اشتیاق او برای پنهان شدن، سر جنگ داشت. صدای سم ها نزدیک شد. درست به موقع خود را پشت توده ای از علفهای بلند پشت یک درخت که سایه اش را روی جاده افکنده بود، انداخت. سپس سرش را بلند کرد و با احتیاط از پشت یکی از ریشه های بزرگ، با دقت نگاه کرد. درست از پیچ جاده اسب سیاهی بیرون آمد، نه اسبچه ی هابیت ها، بلکه اسبی تمام عیار، و مرد بزرگی بر آن سوار بود و روی زین قوز کرده بود و خود را در شنل و باشلق بزرگ سیاهی پیچیده بود، چنان که فقط چکمه هایش در رکاب های بلند آن از زیر آن به چشم می خورد; بر چهره اش سایه افتاده بود و دیده نمی شد. اسب وقتی کنار درخت درست به موازات فرودو رسید، ایستاد. شبح سوار با سر خمیده، کاملا ساکت نشست، به نحوی که انگار داشت گوش می داد. از داخل باشلق صدایی به گوش رسید، مثل صدای بو کشیدن یک نفر برای پیدا کردن رد رایحه ای مبهم. نوعی ترس ناگهانی بی اساس از اینکه پیدایش کنند فرودو را تسخیر کرد، و او به فکر حلقه اش افتاد. جرات نفس کشیدن نداشت، و با این حال میل به بیرون آوردن حلقه از جیبش چنان شدت گرفت که او آرام شروع به حرکت دادن دستش کرد. توصیه ی گندالف پوچ می نمود. بیل بو قبلا از آن استفاده کرده بود، تا دستش زنجیری را که حلقه از آن آویزان بود، لمس کرد.......... " خش خش.... فصل سوم همین جای قصه بودم که احساس کردم صدایی پرده ی گوشم را همچو بستنی لیس میزند. چیزی شبیه به صدای باد میان برگهای خشک. زیاد توجه نکردم و ادامه دادم، صدا ادامه داشت ولی بازهم اهمیت ندادم، میدانستم تخیلم بیش از حد می تپد، احتمالا باز زیادی وارد داستان شده بودم. ولی باز هم صدا تکرار شد. اینبار نگاهی زیر چشمی به اتاق انداختم. اوه، چه جالب! تا به حال زیر نور آن چراغ کوچک، اینطور به اتاق نگاه نکرده بودم. همه چیز تغییر کرده بود، رنگهای متفاوت، اشکال متفاوت، سایه های عجیب و احساسی مرموز، حتی به حجم اشیا نیز مشکوک شده بودم! آیا واقعا این اتاق من بود؟ آن اتاق، اتاق من نبود، نمیدانم کجا بود، هر کجا بود اتاق من نبود، و من باز به پرواز آن پشه می اندیشیدم. به مطالعه ادامه دادم ولی اینبار با ترسی به مراتب عمیق تر، زیرا که دگر گرمی نگاه دوستانم را حس نمیکردم، من در اتاق خود نبودم، من تنها شده بودم. یادش بخیر بچه گی ها، همه چیز دوتا بود و دوتا، همه چیز بود: دوست و دشمن. همه چیز در دو طیف بود: سپاه خودی و سپاه دشمن. از نگاه ژئوپولیتیکی، در بد مخمصه ای گرفتار شده بودم، مخصوصا از اون غولی که سر جای میزم سبز شده بود، اصلا خوشم نمی آمد. ظاهرا او هم دل خوشی از من نداشت، چه تفاهمی! لبخندی احمقانه تحویلش دادم و او هم اندکی بیشتر سکوت نثارم کرد. به نظر معامله ی منصفانه ای بود، آن هم در دل شبی که نمیدانم بقالش کدامین خواب را از لپ لپ بیرون میکشد. زمان به نفع تاریخ سپری میشد و من هنوز به پرواز آن پشه می اندیشم. تصمیم را گرفتم و او نیز مرا گرفت و لحظه ای به چشمان هم خیره شدیم. ولی درست زمانی که میخواستم مطالعه را از سر بگیرم، آن صدا به طرز عجیبی تکرار شد. نمیتوانست تصادفی باشد. لحظه ای چند در افکاری شبانه غرق شدم: "یعنی ممکنه منبع صدا زمینی نباشه؟ خدای من..... نکنه روح.... نکنه روح باشه؟.......مگه روح صدا داره؟ اصلا روح کدوم بخت برگشته ای این موقع شب به قتلگاه ذهن من دیوانه هجوم آورده بود؟ من نه گلی هستم نه سارا، نه سیدم نه غلام، من دکتر محتشمم! اشتباه اومدی حسن گلاب جان! پس چی میتونه باشه؟ شاید قراره به من وحی بشه؟ یعنی من پیامبر جدید هستم؟ نه خدا جون! قربونت برم انقدر اصرار نکن، الان درگیر درس و تحصیل هستم، تابستون بیا ببینم چیکار میتونم بکنم، ولی الان اصلا راه نداره....." تو همین شوخی کردنا با خودم بودم که باز ساز مخالف نواخته شد. به یقین این نمیتوانست تخیل من در سرزمینی همچون شایر باشد، این صدا واقعی تر از تخیل بود. دعا دعا می کردم هرچه هست، چیزی عجیب باشد، نمیدانم چرا ولی دلم میخواست اتفاقی قابل تامل باشد. خسته شدم از اتفاقات تکراری! بلند شدم، همه جای اتاق را وجب کردم، نه خیر! نه از جن خبری بود نه از پری، نه از موشی نه از جونوری و صدا بازهم مرا به سمت خود فرا می خواند. به قدری ضعیف بود که به سختی با پرده ی گوشم، گیتار هستی را، مینواخت. چیزی شبیه به یک sms مدام در دلم میگفت اتفاقی بزرگ در راه است. واقعا نمیدانستم منتظر چه بودم، سعی میکردم با سکوت محض، دلبری کنم از سیاهی شب، تا بلکه دل ببازد به کرشمه های نیمه شبم و افشا کند مکان نامحرم لحظاتم را. ولی افسوس که رقیب عشقی من در آن لحظات همچو ماه می درخشید و شب را خمار سکوتش کرده بود. آن صدا، سمفونی سکوت را می نواخت و چه ساکت می نواخت. دوباره شروع کرد به رژه رفتن، نه روی اعصابم بلکه بر هستی شب. در آن تشنگی شبانه می سوختم و باز هم به پرواز آن پشه می اندیشیدم. لحظه ای با تمام حضور، بی حضور محضر اندیشه شدم تا که شاید راهی پیدا شود، لحظه ای، آری لحظه ای که مرا نجات دهد از این راز . فصل چهارم بالاخره معادلی بر این صدای خفیف یافتم، کاغذ، این صدای خش خش روی کاغذ بود، ولی بسیار ضعیف. واینک کاغذ کجا بود؟ و همه چیز داشت حل میشد. پشت پرده، بالای شیشه و کنار سقف، روزنامه ای به شیشه چسبیده است. صندلی را زیر پای گذاشتم و رفتم به روی میز، و میز مرا پذیرفت و من فهمیدم که همانا به سپاه من گرویده است. همه چیز نوید یک پیروزی دلچسب را می داد و شکوه یک موفقیت. به آرامی پرده را کنار زدم تا سروش نیمه شبم را با جان و دل نظاره کنم............... وای خدای من، چه میدیدم! چطور ممکن بود؟ به یکباره تمام شور و شوق شبانه ای که مرا به کهکشانی از معنا برانگیخته بود، فرو ریخت. آخ که چرا و چرا؟!؟ ولی بی فایده بود. باید از همان اول حدس میزدم، من لایق سروش شبانه نیستم. ای موجود بد ترکیب، پست فطرت جانی، کثیف چندش آور، ای لعنتی! با دلی آکنده از نفرتی عجیب و چشمانی پر زخشم، غرق سکوت بودم. تمام رویای مرا نابود کرد این موجود حقیر. ولی به هر حال کاری بود که شده بود گرچه نباید می بود...... ولی شده بود. حال باید چه می کردم؟ چه سوال احمقانه ای انتقام، باید به سزای عمل پلیدش میرساندمش، باید به او میفهماندم شوخی با احساسات یک انسان، چه عواقب وخیمی خواهد داشت، بسیار وحشتناکتر از اسپری حشره کش! باید انتقام میگرفتم تا به رسم مردم این زمانه، خلاص شوم از این ننگ جاودانه که بر گردنم نهاده بود. سلاحی درخور این دوئل انتخاب کردم. اسلحه ای مخوف، حجمی مناسب، وزن کم، انعطاف زیاد و بسیار خوش دست، آن سلاح کلاسیک را به دست گرفتم. دمپایی بسیار نجیب زاده ای به نظر می رسید، غافل از سرنوشت شومی که در انتظارم بود، بار دیگر به دوست جدیدم اعتماد کردم و بالای میز رفتم. تقریبا نزدیک سقف، برای دومین بار در این شب منحوس، زیر چشمی نگاهی به اتاق انداختم. واقعا عجیب بود! زیرا بازهم همه چیز تغییر کرده بود! چطور چنین چیزی ممکن است؟ انگار پروتاگوراس راست میگفت که انسان مقیاس همه ی چیز هاست ، مقیاس هستی چیزهایی که هست و مقیاس نیستی چیزهایی که نیست. و من در شکوه پرواز آن پشه، باز شیدا شده بودم. پرده را کنار زدم، خاله سوسکه همان جا بود. متعجب شدم زیرا واژه ی خاله سوسکه با آن تنفری که تا چند دقیقه ی پیش مرا به مرز جنون کشانده بود، تناقض داشت. کمی نگاهش کردم، تکان نمی خورد، دمپایی را به جلو بردم، بازهم جلو تر، "رمز موفقیت در کم کردن فاصله هاست". به اندازه کافی نزدیک شدم. حال باید همه ی قدرت را متمرکز کرد و تمام. ولی......کمی این حالت طول کشید. همه چیز اماده بود ولی نمیتوانستم ضربه را بزنم. دوباره سعی کردم و نتیجه اش لرزش کوچکی در دستانم بود. من نمیتوانستم، همه مرا در مقابل سوسکها ترسو می خوانند، زیرا هرگز سوسک کشی حرفه ای، نبوده ام و این را به حساب ترسو بودنم گذاشتند. ولی من از سوسک نمی ترسیدم، چیزی که نمی گذاشت قاتلی حرفه ای باشم، یک تردید ساده بود، یک "چرای" کوچک. چرا؟ چرا من حق دارم او رابکشم؟ این جمله ایست که از کودکی ذهنم را به خود مشغول می ساخت. سوالی که هنوز جوابی برایش نیافتم. هزاران بلکه میلیونها نفر این کار را تجربه کرده اند و هرگز به این سوال پاسخ ندادند. هیچ جوابی قانع کننده تر از این پیدا نمیشود: چون من از او بدم می آید!!! همین!!! وای که چه منطق محکمی!!! بارها این جنایت را مرتکب شده بودم و در سوگ آن مقتول، ساعتها به تامل، وقت را بلعیده بودم. و اینک 15 سانت بیشتر فاصله نداشتم با قتلی دیگر، نمیتوانستم این اجازه را به خود بدهم ولی آن موجود پلید شب مرا نابود کرده بود. چطور میتوانستم آرام بخوابم، درحالی که رژه های شبانه ی موجودی خبیث بر روی صورتم، تداعی روح آشفته ام در آن لحظات بود؟ شب عجیبی است، نه قدرت کشتن دارم نه قدرت بخشش. نزدیک به 10 دقیقه است که در حالتی سخت روی میز ایستاده ام درحالی که دستم بیش از 15 سانت با خاله سوسکه فاصله نداشت، صورتم غرق عرق بود و دمپایی در دستانم می لرزید. بازویم به به آرامی ترانه ی درد را زمزمه می کرد. ولی من هنوز مردد بودم، نیرویی عجیب مرا به خلسه برده بود. خشک شده بودم. محصور ناتوانی عقل و مسحور دلبری آن سوسک. هر لحظه که می گذشت آن موجود وحشتناک و چندش آور، به یک زیبای با نمک بیشتر می نمود. زمان همچنان با خود مسابقه می داد. چنان درد تمام وجودم را فرا گرفته بود که زندگی در برابر چشمانم سیاه جلوه میکرد. حتی تکان دادن شاخکهایش عجیب پر معنا می نمود. حرکتی که پیش از این حتی از تداعیش هم، حالم به هم میخورد. چه شب غریبی است....... خدای من این چه بلایی است بر سر من، این چه امتحانی است، امان از حکمت بی انتهایت. لحظه به لحظه دستم سنگین تر میشد، به حدی که امیدی به نجات نمیرفت. با گذشت هر لحظه عقل و عشق بیشتر به جان هم می افتادند، یکی تابع منافع و دیگری تابع احساس و هر یک به طریقی به من چشمک میزدند. غافل از آنکه من همچنان پشه را می نگریستم. چه شب تلخی است امشب........ و تلخ تر از آن، آینده. انتخابی بزرگ در راه بود، انتخابی عظیم، تمام هستیم در این فصل زندگی، شعله می کشید و من ناخواسته به آخر زندگی نزدیک می شدم، زمانی که حجت بر انسان تمام میشود، وقتی همه ی خاکستریها شسته میشوند، آن زمان که تنها دو رنگ در دستان توست و تو باید نقاشی کنی تابلوی زندگی ات را، آن هم در فرصتی کمتر از یک لحظه، یک تصمیم. تقدیر به طرز عجیبی طغیان کرده بود و حال میفهمیدم که همانا اشتباه نکرده بودم، این ندایی آسمانی بود که مرا بدینجا فراخوانده بود تا که شاید ایمان خود، جلا دهم. تحمل این شرایط سنگین تر از صبر من بود. بالاخره بعد از یک ربع سکون، تصمیم را گرفتم و باز او هم مرا گرفت، ولی اینبار چشمان بی فروغی داشت. فصل پنجم با تمام وجود، با تمام قدرتی که خدا به من داده بود، با تمام منطقی که در ذهنم جاری کرده بود، محکمترین ضربه ی عمرم را فرود آوردم. به قدری ضربه ام محکم بود که خودم ترسیدم، شیشه نزدیک بود ترک بردارد، صدایی هولناک برخاست، به قدری بلند که حتی خدا هم شنید، خدایی که مرا تنها گذاشت در این جهنم انتخاب، زیرا که تنها چیزی را طلب میکرد که به من عطا کرده بود، انتخاب. دوباره خشکم زده بود، قدرت دیدن حقیقت را نداشتم. به سختی دستم را قانع کردم چشمانش را باز کند. یا خدا! چه می دیدم! هیچ چیز! من هیچ را می دیدم و در هیچ، همه چیز را...... . چیزی وجود نداشت! چیزی از خاله سوسک مهربون باقی نمانده بود، به قدری ضربه ی محکمی بود که ....... بدنم هنوز از آن صحنه به لرزه در می آید. احساس میکردم تمام اینها، همه یک بازیست در تخیلم، آری به گمانم خواب بیداری می دیدم. چطور ممکنه؟ این یک قتل بود، یک قتل فجیع! من چه تفاوتی داشتم با هیتلر، فرانکو، آتیلا یا با نرون دیوانه که روم را به آتش کشید و من وجود خود را. تمام هستی و وجودم را به یکباره باختم به خوابی آرام و برطرف کردم احساس تردیدی را که شاید در نیمه های شب، لحظه ای خراب کند خواب مرا. آری تمام شرافت خود را به جرعه ای شهوت شبانه فروختم و آه که چه ارزان فروختم. رویایی کثیف که مرا به جنون برد. به، چه مکان زیبایست، برای نابودیم، و تولدی از جنس زمستان، شکست غروری تلخ، به بهای حقیقت، و رویایی که دیگر آبی نیست برایم. سروش شبانه را از خود راندم، چه امتحان بزرگی بود و چه شکستی خوردم . بغض تمام وجودم را گرفته بود، میخواستم تمام پشیمانیم را یکجا فریاد کنم تا همه بدانند من هنوز زنده ام، ولی تمام فریادم غرق سکوت شب شد و هیچ کس نفهمید انسانی در حال جان دادن است....... و دیگر تخیلی نبود، خدایی نبود، بنده ای نبود، احساسی نبود و هیچ چیز نبود و آنچه بود تنها صدای سمفونی جدول ضرب بود که روح شکسته ام را نوازش میکرد و من گریستم به یاد عدالت و شرف، به یاد وجدان خفته ی بشریت، و از آن پس قضاوت من به تمام تاریخ دگرگون میشد زیرا دیگر یکی از آنها بودم، نه کسانی که در طول تاریخ، سوسک را له میکنند بلکه آنان که روح خود را له میکنند. و حال میفهمم پرواز پشه را در این سکوت شب که در حسرت قطره خونی از وجودم، لحظه شماری میکرد. آری او به خونخواهی تمام بی گناهان مرا دنبال میکرد، در پی انتقام خون بهترین دوستانش که قربانی ضعیف النفسان تاریخ شدند. و من دیگر به پرواز پشه نمی اندیشم ولی افسوس کمی دیر شده است، فقط کمی! و هم اکنون که این داستان سیاه را می نگارم، بار دیگر اشک بر چشمانم جاریست، نمیدانم چرا. گاهی چنان به این اتفاق می خندند دوستانم که گویی سالهاست نخندیده اند. ولی خودم خنده ام نمیگیرد. نمیدانم چرا !!!
+
نوشته شده در 86/12/19ساعت 4 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

میم مثل...

+
نوشته شده در 86/12/16ساعت 0 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|
