تبليغاتX
عشق فلسفی ، سیاستی عاشقانه

نمیدونم چطور میشه فهمید

یا چطور میشه نفهمید

اصلا باید فهمید؟

یا نفهمید؟

چی رو باید فهمید؟

  "فهمیدن" رو؟

  "نفهمیدن" رو ؟

از "نفهمی" باید به فهم رسید؟

چجوری باید "نفهمی" رو فهمید؟

اصلا "بایدی" باید؟ یا "هستی" هست؟

اگر "بایدی" باید، چطور اونو بفهمم در حالی که هنوز "بایدی" مرا به فهم سوق نداده؟

اگرم "هست" ها، هستند، مگر به فهم ما بستند؟

یا شاید ما به پای "هست ها" نشستیم؟

چرا باید "هست ها" را شناخت؟ برای رسیدن به بایدها؟

چطور با شناخت "هست ها" به "بایدها" برسم در حالیکه این شناخت خودش نیاز به "بایدها" داره؟ 

اصولا چرا باید شناخت؟

"بایدی" که نداریم در ابتدا

"هست" ها هم که هستند تا انتها

این وسط هویج چی میگه؟

اصلا بذار ببینم اصولا ما فهمی داریم؟ یا همش خیال میکنیم میفهمیم؟ 

آیا اون چیزی که تو ذهن ما از "هست" ها شکل گرفته حقیقته؟ یا اونی که در دنیای بیرون "هست" حقیقته؟

اصلا حقیقتی وجود داره؟ اگه داره، واحده؟ اگه واحده، پس تو جیب کیه؟ چجوری پیداش کنم؟ پیداش کردم چطوری راضیش کنم حقیقت رو به من بگه؟

راضیش کردم از کجا بفهمم راست میگه؟

اگه راست میگفت از کجا بفهمم درست میگه؟

اگه فهمیدم درست میگه از کجا بدونم معیارم برای سنجش "درستی" بی نقص بوده؟

وای از این همه "درد بی دردی"

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 نام قطعه: Abraham's Theme

آهنگساز:   ونجلیس  Vangelis

سال ساخت:  1981

دانلود با کیفیت 32 کیلوبایت ( حجم کمتر از 800 کیلو بایت )

دانلود با کیفیت 64 کیلوبایت ( حجم حدود 1/5 مگابایت )

اگر موقع دانلود با مشکل برخورد کردید، شرمندم، به خاطر پهنای باند محدوده. بهترین راه اینه که زمان دیگه ای برای دانلود اقدام کنید (مثلا ۱ ساعت دیگه) البته کمی مربوط میشه به شانس (شاید ۱ دقیقه دیگه)

+ نوشته شده در 86/10/19ساعت 5 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.

رفت که دنبال خدا بگردد.

و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.

مسافر با خنده ای روبه درخت گفت:

چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن.

و درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاوردی برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی، همین جاست.

مسافر گفت:یک درخت از راه چه میداند، پایش در گل است، او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت.

و رفت و نشنید که درخت گفت:

اما من جستجو را از خودم آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آنکه باید.

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.

 هزار سال گذشت، هزار سال پر خم و پیچ، هزار سال بالا و پست.

مسافر بازگشت

رنجور و ناامید

خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود.

به ابتدای جاده رسید.

جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.

درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.

زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.

مسافر درخت را به یاد نیاورد.

اما درخت او را می شناخت.

درخت گفت: ای مسافر در کوله خود چه داری؟

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.

درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری. اما آن روز که می رفتی، در کوله خود همه چیز داشتی، غرور کمترین آن بود، جاده آن را از تو گرفت.

حال در کوله ات جا برای خدا هست.

و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.

دست های مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید

و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای، و این همه یافتی!

درخت گفت:

زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود، دشوار تر از پیمودن جاده هاست.

نرگس حسینی

+ نوشته شده در 86/10/07ساعت 10 قبل از ظهر توسط m.bluesoul |