تبليغاتX
عشق فلسفی ، سیاستی عاشقانه

 

 

 

چقدر سخته تو جمع دوستانت غریب باشی. چقدر سخته برای همه سنگ صبور باشی، اما فاصله ت با سنگ صبور خودت اندازه وسعت دنیا باشه. چقدر سخته بغض گلوت رو فشار بده و نتونی گریه کنی. چقدر سخته هزار تا حرف بشنوی و نشنیده بگیری. چقدر دردناکه اون نیشتری که دوستت تو قلبت فرو می کنه، اما چون دوستش داری چیزی بهش نمیگی. چقدر سخته حرف همه رو بشنوی، اما حرف خودت رو دلت بمونه. چقدر بده مهربون باشی، چقدر بده که همه رو دوست داشته باشی. چقدر بده که با احساس باشی. چقدر بده که خوبی دیگران رو بخوای. چقدر بده که طاقت دیدن اشک دوستت رو نداشته باشی. چقدر بده که تو دلت جایی برای کینه نباشه. چقدر بده که از اونی که دوستش داری دور باشی. چقدر بده وقتی به دستاش احتیاج داری، نباشه. چقدر سخته روزی هزار تا آدم ببینی، اما اونی رو که دوست داری نتونی ببینی. چقدر سخته که با عشقت فاصله زیادی داشته باشی. چقدر بده همه بهت بگن خوش به حالت، چقدر خوشی. چقدر بده. چقدر سخته. چقدر دردناکه ...

+ نوشته شده در 86/08/30ساعت 4 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

این مطلب را در ارتباط با حرفهای یک دوست نوشتم.

 

چه خوبه که آدم بفهمه

در دانشگاه خبری نیست

در ام.آی.تی خبری نیست

در ازدواج خبری نیست

در کراک خبری نیست

توی قهوه خبری نیست

توی بوسه خبری نیست

توی نگاه هم خبری نیست

حتی نگاه که اسرار آمیزترین پدیده های زندگی است

بله حتی در نگاه هم چیزی نیست

و حتی باید بگم در قبر خوابیدن هم چیز خاصی نداره!

همه چیز هیچ خواهد بود آن زمان که دنبال چیزی باشیم

خیر و شر

سیاهی و سپیدی

هر دو رو میتونیم ببینیم

هست ها روشنی

و نیست ها تاریکی

چطور ممکنه در یک لحظه هم لیوان پر باشه هم خالی؟

چطور یکی خودشو بدبخت میدونه در حالی که میتونه در همون لحظه خوشبخت ترین باشه؟

چرا به یک سوال هم میشه گفت آره هم نه؟

چرا اگه فکر کنیم میتونیم کاری رو انجام بدیم و یا اگه فکر کنیم نمیتونیم، در هر دو صورت درست فکر کردیم؟

"از ترانه ای که زندانی و زندان بان هر دو زمزمه میکنند میترسم"

حسین پناهی از چه میترسید؟

به چه حقی به این سادگی از کنار این سوال میگذریم؟

ای بابا! چه جوری یه لیوان هم خالیه هم پر؟

واقعا داستان چیه؟

چرا وقتی بچه ایم مادرمون؟

بعد نوبت دوستانمون!

بعد نوبت همسرمون!

بعد نوبت بچه!

بعد نوبت چی چیمون ....؟

تا کی  این نا آرامی؟

"میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود معنی زندگی؟"

همیشه از خودم پرسیدم چرا همیشه اونی که میخوای، دوسش داری و باید بدستش بیاری، یه جایی اون دور دوراست؟ هی باید رفت رفت رفت ..... در حالی که بهش رسیدم، چرا هرگز بهش نرسیدم؟ چرا قله از پایین قشنگ بود ولی وقتی رسیدم به قله، دنیای پایین قله، زیبا بود و تنها چیزی که دیده نمیشد همون قله بود؟ بعد دوباره میری پایین تا به اون دنیای زیبا برسی و وقتی رسیدی از اون زیبایی خبری نیست و ناگهان یک چیز توجهت رو جلب میکنه: قله ای زیبا.......

من فکر میکنم نه تنها پدر مادر ها بلکه تقریبا اکثر انسانها در اشتباه هستن

مدام میگن این بشو بعد اون بشو وقتی شدی اونوقت این یکی بشو بعدش ......

اینه راه خوشبختی

آدما گناهی ندارن

تقصیر منه

بله تقصیر منه که می پرسم راه خوشبختی چیه

اونا هم سعی میکنن راه خوشبختی رو یه جوری پیدا کنند و به من بگن

در حالی که خوشبختی اصلا راهی نداره

وقتی راهی وجود نداره چطور بهت بگن؟

پس مجبور میشن یه راه براش بسازن

این راه مثل یه دور زدنه که آخرش به جای اول میرسی

خوشبختی راهی نداره

چون تو هرلحظه و هم اکنون در نهایت خوشبختی هستی

اصلا فاصله ای نیست که بخواد راهی داشته باشه که کسی بخواد اون راه رو بهت یاد بده

تو در مرکز خوشبختی هستی

وقتی پیش خودت هستی

بس است اینهمه دویدن ای انسان

لختی بایست و نظاره کن خود را

 

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد   آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد

 

عاشق این بیت هستم

این یعنی همه چیز

+ نوشته شده در 86/08/16ساعت 5 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |

قوی ترین پلکها هم تاب سکوتهای خاکستری استاد .... را ندارند و من بازهم سر این کلاس خمیازه کشیدم.....

یکشنبه و تسخیر لانه جاسوسی

خیلی خسته بودم

بعد کلاس یه کلاس دیگه شروع شد

ذهنم آشفته بود و روحم سرگردان

خلاصه تا ساعت 3

شروع کردم به پایین اومدن از کوه

دانشگاهی بر بام تهران

بدنم کوفته بود

تو ذهنم یه عالمه موضوع

رسیدم

ایستگاه اتوبوس

تاخیر بی معنای همیشگی

تاخیری به قیمت صحبت کردن "من ساکت"!

خیلی معمولی ایستاده بود

دو دل بودم

تصمیمم رو گرفتم

نزدیک رفتم گفتم : همیشه اینقدر تاخیر دارن اتوبوسها؟

خودم بهتر از هر کسی وضع اتوبوسای اون مسیر رو میشناختم، فقط پرسیدم چون یکی بهم گفت بپرس

گفت: آره

"من ساکت" بعد مدتها آغازگر یه دیالوگ بود!

مرد شروع کرد به صحبت

از همه چیز گفت

نسبت 60درصدی دختران به تعداد 25درصدی "پسران در شرف ازدواج"!

میگفت زود ازدواج نکن تا 4 سال دیگه بهت قول میدم برات خواستگار میاد از بس که تعداد دخترا بیشتر میشه از پسرا!

خندیدم

ولی اون نخندید

گفت پشت سرت رو ببین

نگاه کردم

تو ایستگاه حدود بیست - بیست و پنج دختر دانشجو بودن و من تقریبا تنها

خندم گرفت با خودم گفتم شاهدش از غیب رسید و ظاهرا تئوریش داره اثبات میشه

ولی اون بازم نخندید

احساس کردم جدی میگه و به حرفش ایمان داره

فهمید سیاسی میخونم

گفت آدم موفقی میشی

گفتم چرا

گفت چون کم حرف میزنی و حرف میکشی

گفت سیاه باش و شکاک تا موفق بشی.

نگاهش کردم و نگاهم کرد

کارت شناساییشو نشونم داد

نشناختمش

چون عکس روی کارت حداقل 3 سانتی ریش داشت

ولی ان مرد ریش نداشت

گفت امروز صبح ریشم رو تراشیدم چون در ماموریت جدیدم نباید ریش داشته باشم

روی کارت مهری حک بود: حفاظت اطلاعات ....

کارت رو از جلوم کشید و نتونستم بقیش رو بخونم

گفت: الان دارم میرم ترمینال تا برم زاهدان

نگران بود زنش به خاطره ترک نفقه ازش شکایت کنه! چون قبلا به خاطر یه غیبت چند روزه اینکار رو باهاش کرده بود

از سایتهایی حرف میزد

میگفت به این سایتها برو. این سایتها آنالیز میشن و کسانی که برای مقاله اینجاها میرن مورد بررسی قرار میگیرن. اینجوری وارد سیستم تجسس افرادی قرار میگیری که میتونن آیندتو تامین کنند

و من باز هم نگاهش کردم

میگفت کاری کن تا اساتید دانشگاه تو رو هدف قرار بدن و به تو گیر بدن تا ضایع بشی! اونوقت اون آدما میان سراغت!

نمیفهمیدم از چی صحبت میکنه

میگفت برو تو جهاد دانشگاهی، بسیج و .......

میگفت زندگی تلخی خواهی داشت چون سیاسی هستی و باید شکاک باشی به همه حتی همسرت

ولی من حتی نامزدم نداشتم

چه برسه به همسری که بخوام بهش شک کنم

و او مدام میگفت.....

احساس عجیبی داشتم . حس میکردم وجود خارجی نداره و فقط من اونو میبینم نگاهای خیره ی دو تا دختر تو اتوبوس شکم رو تقویت کرد. انگار دارن یه دیوونه رو نگاه میکنن که داره با خودش حرف میزنه!

ولی اون مدام میگفت و خیلی سلیس حرف میزد

و من گوش میدادم

تا رسیدیم به مقصد

دستشو دراز کرد

یه نگاه به دستش کردم

مکثی کردم

و دستشو گرفتم

و آخرین جملش این بود:

میدونم که بازم میبینمت، مطمئنم میبینمت، تو موفق میشی میدونم وارد سیستم میشی. به امید دیدار

و رفت!

شک نداشتم که دستشو لمس کردم ولی باز احساس میکردم اون وجود نداشت

بیشتر شبیه یه رویا بود

رویایی خاکستری

باد سردی رو حس کردم

سرما روحم رو گرفت

ولی هوا آنچنان سرد نبود

همه ی ذهنم شده بود سوال

و راه افتادم

بعضی وقتا از خودم میترسم

به قدری در افکار خودم غرق میشم

که گاهی اوقات به راحتی نمیتونم واقعیت رو از خیال تشخیص بدم

بعضی وقتا احساس میکنم شاید تمام رویاهام واقعیت باشن و واقعیات مسلم امروزی، تخیلاتی بیش نباشند.

واقعیت ها رو "من" تشخیص میده

"من" در زمان معنا پیدا میکنه

نسبیت در زمان جاریست

پس چرا اینچنین به این واقعیات دلخوش کردیم؟

 

دستان اون مرد عجیب رو حس کردم

ولی حس لامسه هم به ذهن منتهی میشه

نمیدونم با خودم حرف زدم یا .....

مرز واقعیت و تخیل کجاست؟

نمیدونم

+ نوشته شده در 86/08/14ساعت 1 قبل از ظهر توسط m.bluesoul |

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران
است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
  

روحش شاد

+ نوشته شده در 86/08/05ساعت 1 بعد از ظهر توسط m.bluesoul |