توی یک کوچهی باریک، روی یه درخت بیجون اون زمونها که کوچیک بود یه کلاغ خشک و رنجور *** تا که یک روز یه پرستو با همه ناز و کرشمه *** همهی بهار اون سال کلاغه فکری نمیکرد *** برگای زرد خزونی، کم و کم آفتابی میشد *** اتفاقی که نباید واسه قارقاری میافتاد، *** یه روز صبح خزون بود، کلاغه یارش رو میخواست *** روزها میرفتند به سختی واسه اون زاغک تنها *** حالا هم بعد یه چند سال
یه کلاغ دل شکسته، یه کلاغ پیر و خسته
تو صداش غم فراوون، تو چشاش ابر بهارون
سر یه شاخه نشسته
نه صدایی واسه آواز نه لبایی واسه خوندن
نه امیدی واسه پرواز نه خیالی واسه موندن
تا جوون بوده و بوده واسه یه قار قار ساده
همیشه آوار سنگ و لعنت آدما بوده
***
میدونست که آدما هم عاشق قناریها اند
سعی میکرد زیاد نخونه
توی عمر سوت و کورش عاشق هیچکی نمونه
آخه اون پرهاش سیاهه، صداش هم خیلی بیراهه
کسی هم اینجور تو دنیا نمیشه دوسش بداره
همیشه عاشق این بود یکی هم عاشق اون بود
ولی این خیال واهی توی رؤیاهای اون بود
دل اونو اسیر کرد، شد تموم سرنوشتش
همه روزها به امیدش، به امید نازنینش پا میشد زندگی میکرد
واسه اون هر جور که میبود آب و دون مهیا میکرد
چه شبا گرسنه میخوابید … ولی بهش اثر نمیکرد
آخه اون کلی اسیر بود، اسیر عشق پرستو
اسیر عشق عزیزش، عاشق دلبری اون
آسمون به رنگ تیره، ابر اون بارونی میشد
ولی باز کلاغ ساده به امید عشق نازش
روزها رو به یاد اون بود، شبها هم خیال خوابش
چه خبر از این خزون داشت؟
پاییز بیبرگ نامرد
که کلاغ قصهها رو اسیر تنهایی میکرد
این خزون همون خزون بود که میتونست همهی عمر
پرهای اونو ببنده
لباشو از شوق آواز … که تا آخر عمر درازش
دیگه هیچ روزی نخنده
افتاد و یه روز ابری، پرستو حرف سفر زد
با همین اشارهی اون کلاغه نفس نفس زد
رفت که تا اونو ببینه، آخه دلدارش رو میخواست
مثل هر روز بهاری واسه اون یه شاخه گل کند
گل سرخ رو رو سرش زد
تا واسه یارش بخونه
تا شاید عمری پرستو
پیش عاشقش بمونه
ولی اون روز توی لونه، توی اون غربت خونه
نه پرستو بود نه حرفاش
فقط از اون همه یادش مونده بود یک سبد سبز، با همه برگها و گلهاش
کلاغه باور نمیکرد، که اونم گذاشته رفته
فکر نمیکرد که پرستو با همه خاطرههاشون
توی اون هوای ابری واقعا رفته که رفته
که هنوز رؤیاها میدید از پرستو توی شبها
از طلوع صبح زمستون، توی اون سرمای لرزون
سرشو تو برفا میکرد، تا نبینه سرنوشتش، چشمای همیشه گریون
که بهارا دونه دونه
میآن و خزونی میشن هنوزم با یاد اونه
روی یه شاخهی تنها، یه کلاغ پیر و خسته، یه کلاغ دل شکسته
واسه اون آواز میخونه
میدونه حالا پرستو با یکی بهتر از اونه
کلاغه فکری نداره
از زمونه غم نداره
نمیگه پرهام سیاهه، نمیگه صدام بیراهه
نمیگه غم تو وجودم زده عمری آشیانه
توی یه کوچهی تاریک، روی یه درخت بیجون، با خودش آواز میخونه
میگه اینها واسهی من حاصل عشق دروغه…
آخه کی تا آخر عمر
عاشق کلاغ میمونه؟
+
نوشته شده در 86/04/28ساعت 11 قبل از ظهر توسط m.bluesoul
|

خودم گفتما! تنهایی!
چه بگویم که توان گفتن آن راز نیست
بدون راز هم که جهان، جای زندگانی نیست
مبهوت زمانم که اندر این بازی
دلخوش ما جماعت عاقلان، در چیست
+
نوشته شده در 86/04/19ساعت 7 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|

از گل سرخ مینویسم٬ ولی افسوس نمیتوانم. قراردادی نا نوشته در این عالم جاریست و آن روز، آغاز خلقت بود پرچم ایمان جلوه کرد داستان اینطور آغاز شد پس سخنم بی اعتبار منطق است همانگونه که نیست تضمینی بر آمدن صبح از پس شب که زبان در زلال اعماقش سکوت پیشه کند گل سرخ رازیست جاویدان و کلام من رمزیست بی ایمان رمز از عقل گوید و راز از عشق، اولی پیچیده و دیگری تو در تو جالبه آنیما یا آنیموس ذهن فعال میشه بر اساس تجربیات این راز چیه؟ همون راز گل سرخ عاشق یک تصویر هستی نه یک واقعیت قداست گل سرخ از چیست؟ چیست سر زیبایی او؟ دانم که نباشد صورت بلکه آن سر و خیالیست٬ که بدو٬ آبش دادند به تصور بکشیدندشو پروازش دادند عاشق و معشوق عهدی بستند و ایمان به سرابی دادند که بدین راه ازو افسانه ی غم جاری شد و این پیمان به جایی سپرده میباید که نسوزد٬ که نپوسد٬ که نلرزد و از آن روز قدح عشق بدین رز دادند خیلی ها سعی کردن و میکنند و خواهند کرد عشقشون رو به فیزیک گره بزنند چه دور است فیزیک از متافیزیک و خیال جاودانه است و آدما دوست دارن جاودانه باشن ولی اگه عاشق واقعیت باشیم زوال خواهد آمد معشوق تا موقعی زیباست که حامل تصویر عشق جاودان تو باشد بنابراین معشوق تو به معرفت تو وابسته است. صد البته ضمیرناخودآگاه فقط بخشی از تصویر عشق رو سامان میدهد و قسمت اعظم کار به دست خرد توست. بنابراین هر قدر به معرفت بیشتری از خود دستیابی، تصویر جامع تری از عشق ترسیم خواهی کرد، تصویری که به راحتی هرکس پرده ی نمایش آن نخواهد شد. نیمه ی گمشده تو کیست؟ "و زنان مومن برای مردان مومن ...." مولایم علی فرمود "تمام" شخصیت انسان در انتخاب او نمایان است به راستی، اینها به چه معناست؟
نه صدا نوشتنی است و نه تصویر گفتنی.
گناه از من نیست
ماهیتشون واژه نیست
کلمه به حکم "او"، با عقل پیمان بست که تنها فیلسوفان را بیمه باشد
و از آن روز عشق به درون گریخت
قرار بر این شد که "فیلسوفان" بیمه ی منطق شوند
و "عاشقان" بیمه ی ایمان
و اینگونه بود که سر حلاج بر فراز دار٬
و "زبان" ابدا مسولیتی نپذیرفت
و عشاق محکوم به رنج
چون سخن گویم از چیزی
و اینست آغاز گمراهی
و اینست آغاز دین
و اینست آغاز عشق
و چه دشوار است ترکیب رمز و راز
جسم رمز است و ذهن راز
وقتی با انسانی رو به رو میشی،
این قسمت ذهن در طول زندگی شکل گرفته
برداشتهایی که از مردان زندگی گرفتیم در این قسمت ذهن شالوده ی آن زیبای بر اسب نشسته را خواهند ریخت
اطلاعاتی که از مادرانمان میگیریم و .....
آنیموس برای زنان و آنیما برای مردان دقیقا مثل یک دستگاه ویدئو پروژکتور عمل میکند و اون تصویر رو بر روی طرف مقابل شما جاری میکند
در واقع طرف مقابلتون چیزی از خودش نداره و حامل تصویر رویاهای شماست
اگه پدر شما مردی مهربان بوده و این به مزاق شما خوش آمده
اگه برادرتون چهره ی شما رو مسخره کرده و شما از این ناراحت شدید
و اگه های دیگه همه و همه در یک لحظه بر روی یه جنس مخالف ( یا در پاره ای اوقات جنس موافق) تصویری انداخته میشه و شما شاهد فیلم رویاهاتون بر روی چهره ی او خواهید بود
اینکه "علف باید به دهن بزی شیرین باشه" ریشه فلسفی و روانشناختی داره
پس عاشقی یعنی چی؟
بعضی از آدمای باهوش در طول زندگیشون به این راز از طریق آزمون و خطا پی میبرن و خیلی های دیگه "اندر خم یک کوچه" خواهند بود
حتما دیدی آدمایی رو که از چروک شدن پوستشون ترس مرگباری دارن
ما عاشق یه تصور میشیم چون جنس این تصور خیاله
در آن صورت جاودانگی در فراق باید جست٬ باید از لحظه ی وصال دوری کرد
دیدی چه بلایی سر رومئو و ژولیت میاد؟
لیلی و مجنون برای افسانه شدن چه قیمتی دادند؟
درست فهمیدی: اونا از پیش محکومند به جدایی
با این تفاسیر :
عشق جاودان خواهد بود و اعتبار معشوق به قداست تصویر عشق
+
نوشته شده در 86/04/06ساعت 3 بعد از ظهر توسط m.bluesoul
|
